ماجرای شمع با پروانه تو

ماجرای شمع با پروانه تو

گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است
خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی
----------------- بنشین گره یگشا ز پیشانی
گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است
خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی

از صورت شعر حافظ سخن ها می توان گفت، و بسیار گفته اند. اما همین که به معنی رو می کنی، آن شیرین کار به طنّازی می گریزد و از گوشه ای دیگر چشم و ابرو می نماید.
گویی در پشت گوش تو زمزمه می کند و تا بر می گردی آوازش از عرش می آید. زبانش آنچنان ساده و آشناست که انگار ترانه اش را از عهد گهواره شنیده ای و آنچنان با رمز و معمّا می گوید که پنداری پیامی ست که از کهکشان های دور می رسد.
این آشنارویی و گریزرنگی به دو واسطه است: صورت و معنی شعر او. و این هر دو، به گونه ای اعجاب انگیز همدست و همداستان اند. لفظ چون رنگین کمانی ست که به هر نظر از رنگی به رنگی می غلتد. و مضمون همچون امواج ناقوسی ست که در بازگشت از هر زاویه طنینی دیگر دارد.
ایهامی که صفت شاخص شعر حافظ است، تراویده از پریخانۀ پر نقش هزار آینۀ ضمیرِ اوست که بر طیف اسرارآمیز زبانش عکس می اندازد. یگانگی تفکیک ناپذیر صورت و معنی چون جان و تن زنده.
این ماییم که می خواهیم او را زمینی یا آسمانی ببینیم. شعر او چون دوردست افق بوسه گاهِ آسمان و زمین است. آسمانی ست، زیرا آنچه خوبی و پاکی و عدل و امن می جوید درین تیره خاکدان نمی یابد. و زمینی ست، زیرا آنچه از ناز و نوش و نوا می خواهد در همین سایۀ بید و لبِ کشت فراهم است. پس، اشاره اش به دورگاه آسمان است و چشم و دلش در زمین می گردد.
هوشمندی ست تشنۀ دانستن رازِ دهر و معمّای وجود. نگران سرنوشت انسان و آزرده از رنج و ستمی که به ناروا بر فرزند آدم می رود.
فرزانه ای است که پیوسته در طلب حقیقت است، امّا پابستۀ هیچ حقیقت قرارداده ای نیست. پرسنده ای ست ناخرسند. چون و چرای او پاسخی نمی یابد. یکی از عقل می لافد، یکی طامات می بافد... برهان علم و عقل را دلش نمی پذیرد. و توجیه ملل و نحل را عقلش نمی پسندد. احکام و آراء و اصول و فصول را در بوتۀ دل و جان خویش می گدازد و حاصل این جذب و ذوب آیینی ست که خود، آن را، بی اندیشه از سرزنشِ مدّعیان، شیوۀ مستی و رندی می نامد.
رند آزاده ای که از یک سو دنیا را دَنی می داند و از نیرنگ پیرِ بی بنیادِ فرهادکش فریاد بر می دارد، از سویی نسیمِ حیات از پیاله می جوید و چشم و دلش در پی مطرب و ساقی و گل است و نبید.
رند راه نشینی که با فقرِ ظاهر، گنجینه دار محبّت و هم پیمانۀ ساکنان حرمِ ستر و عفافِ ملکوت است. رندی که همراز جام جهان نما و ناظر خلقت آدم است. می گوید: دیدم که ملایک گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند... این همان لاف اناالحق نیست؟
رند عالم سوزی که ز هرچه رنگِ تعلّق پذیرد آزاد است اما به دو چیز سخت دلبسته است: عشق و شعر. عشقی که طفیلِ هستیِ آنند آدمیّ و پری و شعری که قدسیانش در عرش از بر می کنند.
ندیدم خوشتر از شعرِ تو حافظ
به قرآنی که اندر سینه داری
این سوگندی عظیم است.
![]()
باید با خود پیکار کرد ، تا از خود برتر رفت
ده سال صلحی که دختر جنگ است و مادر جنگ
گله مند نباش ! صلح در پایان راه است
به پیشواز آن برویم !
دوست من ، زن من ، زخم هایم را به تو پیشکش می کنم
این بهترین چیزی است که زندگی به من داده است
زیرا هرکدام آن نشانه گامی به پیش است
(رومن رولان در پایان کتاب جانِ شیفته )

ه ا سایه گفته:
" یه بند دیگه هم داره که برش داشتم از شعر ،ولی فکری که توش هست از بچگی منو اذیت می کنه "
آن دستها
آن دستهای خشک حاجت خواه
آن دستها
فریادهای استخوانی ، آه
آی قفلهای بستۀ امّید
ای قفلهای سرد بی پاسخ
هرگز کلیدی در شما جرخید؟
از هول این هیچی
بر خویش می لرزم.

ائوده بیر ایل آه چکرم خبر یوخ
(در خانه یکسال آه می کشم خبری نمی شود )
ائودن چیخام من اویانا یار گلیر
(بیرون آمدنم از خانه همان و آمدن یار همان)
تای توشلاریم چوله چیخار گون چیخار
(دوستان و همسالانم به گردش میروند آفتاب در میآید)
من چیخاندا یاغیش گئسه قار گلیر
(من بیرون بروم باران قطع نشده برف میآید)
یازیغ قوزوم !آجلیغا دوز ،داریخما
(برۀ بیچاره ام گرسنگی را تحمل کن و دلتنگ مباش )
بوگون صاباح بهار گلیر بار گلیر
(امروز فردا بهار و سبزه و بار می آید )
بیزه گله -گلمیه ،بیر کال اییده
(برای ما اگر بیاد و نیاد یک سنجد کال)
گونشوموزا هیوا گلی ، نار گلی
(برای همسایه مان به و انار می آید)
خان ائوئینه شئر گله قویروق بولار
(در خانه خان شیر بیآید ، دم تکان میدهد)
بیزیم ائوه کور ایت گله هار گلی
(به خانه ما سگ کور ، هار میآید )
خلقه قوناق گلی ، گوزو سورملی
(خانه مردم مهمان چشم سرمه کشیده میآید)
بیزیم ائودن کور گئتمه میش کار گلی
(از خانه ما کور بیرون نرفته کر میآید )
بختیمه آرواد نه چیخا ، بیلمیرم؟
(زن چه برایم قسمت شود نمی دانم؟)
بللی دی کی سارساغا ،سوسار گلی
(معلومه لاغر مردنی می آید )
دولتلی یه یاس داگله اوینایار ،
(برای ثروتمندان عزا رقصان می آید)
بیز کاسیبا توی گله ،آخسار گلی
(برای ما فقرا عروسی لنگان می آید )
کتده بیزی دویله ،بیر هاوار یوخ
(در روستا مارا کتک بزنند اصلا جایی صدایش در نمیآید)
بیز بیر کلمه حق دانیش ساق جار گلی
( اگر یک کلمه حرف حقی بزنیم همه جا جار میزنند )
عشقین دوشوب یادیمه گوزلر داشار
(به یاد عشقت ، چشمانم جوشان می شود )
بهار دا سئلر آتلانیر چایلار گلیر
(بسان سیلابهای بهاری ِاز رودخانه )
چوخ شاعرین طبعی دونار بوز کیمی
(طبع خیلی ازشاعران منجمد میشود بسان یخ)
شهریارین شعری دا قاینار گلی
(طبع شعری شهریار جوشان می آید )

رستم زال ار بود وز حمزه بیش
هست در فرمان اسیر زال خویش
آنک عالم مست گفتش آمدی
کلمینی یا حمیرا میزدی
مولوی
جنایتکاری که آدم کشته بود، در حال فرار با لباس ژنده خسته به دهکده رسید.
چند روزچیزى نخورده بود وگرسنه بود.جلوى مغازه میوه فروشى ایستاد و به سیب هاى بزرگ و تازه خیره شد، اما پولى براى خرید نداشت. دودل بود که سیب را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدایى کند. توى جیبش چاقو را لمس مى کرد که سیبى را جلوى چشمش دید! چاقو را رها کرد... سیب را از دست مرد میوه فروش گرفت. میوه فروش گفت: «بخور نوش جانت، پول نمى خواهم.»
روزها، آدمکش فرارى جلوى دکه میوه فروشى ظاهر میشد. وبى آنکه کلمه اى ادا کند، صاحب دکه فوراً چند سیب در دست او میگذاشت.یک شب، صاحب دکه وقتى که مى خواست بساط خود را جمع کند، صفحه اوّل روزنامه به چشمش خورد.عکس توى روزنامه را شناخت.زیر عکس نوشته بود: «قاتل فرارى»؛ و جایزه تعیین شده بود.
میوه فروش شماره پلیس را گرفت... موقعی که پلیس او را مى برد،به میوه فروش گفت : «آن روزنامه را من جلو دکه تو گذاشتم.دیگر از فرار خسته شدم.هنگامى که داشتم براى پایان دادن به زندگى ام تصمیم مى گرفتم به یاد مهربانی تو افتادم.
"بگذار جایزه پیدا کردن من، جبران زحمات تو باشد"
گابریل گارسیا مارکز

با چو منی ساده دلی خیره سری خیره شوی
مولوی
مرد عابد سادهدل و خلوتنشینی را که در روستایی زندگی میکرد. روزی مردم دزدی را گرفتند و پیشش آوردند. گفت: «چرا پیش قاضی نمیبریدش؟». مردم گفتند: «قاضی چند روزی رفته مرخصی. شما بفرمایید ما با این دزد چکار کنیم.» گفت: «چه وقتی دزدی کرده؟». گفتند: «از نیمه شب تا سحر و خود صبح مشغول سرقت خانهٔ مردم بوده.» گفت: «عجب! پس این مؤمن کی نماز شبش را میخوانده؟»!

"این واقعه در سال 2008 و در پرواز فرانسه به هلند رخ داده است."
ﻳﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﺳﻔﻴﺪ ﭘﻮﺳﺖ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﻭ دو ساله ، ﺗﻮﻯ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺍﺯﻫﺎﻯ ﺷﻠﻮﻍ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎﻳﻰ ﺍﻳﺮﻓﺮﺍﻧﺲ ، ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﺑﻪ ﺻﻨﺪﻟﻴﺶ، ﺍﺯ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺑﺮ ﺭﻭﻯ ﺁﻥ ﺧﻮﺩﺩﺍﺭﻯ ﻛﺮﺩ .
ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻧﻢ ﻛﻨﺎﺭ ﻳﻚ ﺁﻗﺎﻯ ﺳﻴﺎﻩ ﭘﻮﺳﺖ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﺧﺎﻧﻢ ﺍﺯ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﺣﺎﻟﺶ ﺧﺮﺍﺏ ﻣﻴﺸﺪ!!
ﺧﺎﻧﻢ ﻓﻮﺭﺍ ﺧﺪﻣﻪ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻣﻴﺰﻧﻪ ﻭ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﻳﻚ ﺟﺎﻯ ﺟﺪﻳﺪ ﻣﻴﻜﻨﻪ .
ﺧﺎﻧﻤﻪ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﺍﺻﻼ ﺣﺎﺿﺮ ﺑﻪ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﻛﻨﺎﺭ ﺍﻳﻦ ﻣﺮﺩ ﺳﻴﺎﻩ ﭘﻮﺳﺖ ﻧﻴﺴﺘﻢ .
ﻣﻬﻤﺎﻧﺪﺍﺭ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎ ﮔﻔﺖ :
ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺑﺪﻳﺪ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﻯ ﻳﻚ ﺟﺎﻯ ﺩیگر ﻧﮕﺎﻫﻰ ﺑﻪ ﻟﻴﺴﺖ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺑﻜﻨﻢ.
ﺑﻌﺪ از ﻣﺪﺕ ﻛﻮﺗﺎﻫﻰ ﻣﻬﻤﺎﻧﺪﺍﺭ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﻛﻪ ﺩﺭ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﺩﻭ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎ ﻫﻴﭻ ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻟﻰ ﺩﻳﮕﺮﻯ ﻧﻴﺴﺖ...
ﻭﻟﻰ به هرحال ﺑﺎ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﺻﺤﺒﺖ میکنم.بعد از دقایقی مهماندار برگشت و گفت: ﺟﻨﺎﺏ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﻳﻚ ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻟﻰ ﺩﺭ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﻳﻚ ﻣﻴﺒﺎﺷﺪ ﻭﻟﻰ ﺩﺭ ﻗﻮﺍﻧﻴﻦ ﺷﺮﻛﺖهای ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎﺋﻰ ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﻭﺟﻪ ﺍﻣﻜﺎﻥ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﻳﻚ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺍﺯ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﺩﻭ ﺑﻪ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﻳﻚ ﻧﻴﺴﺖ .
ﻭﻟﻰ ﺍﺯ ﻃﺮﻓﻰ ﻫﻢ ﻧﺸﺎﻧﺪﻥ ﻳﻚ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻳﻚ ﺷﺨﺺ ﻧﺎﺧﻮﺷﺎﻳﻨﺪ ﻭ ﺑﻰﺷﻌﻮﺭ، ﻳﻚ ﺟﻨﺠﺎﻝ ﻭ ﺍﻗﺪﺍﻣﻰ ﻏﻴﺮ ﺍﻧﺴﺎﻧﻴﺴﺖ !!!
ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺩﻟﻴﻞ ﺟﻨﺎﺏ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﺑﺎ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﺍﺯ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﺩﻭ ﺑﻪ ﺩﺭﺟﻪ ﻳﻚ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ.
به گفته مسافران اشک در چشمان مرد سیاهپوست جاری شده بود.
ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺟﻮﺍﺑﻰ ﺑﺪﻫﺪ ،
ﻣﻬﻤﺎﻧﺪﺍﺭ ﻫﻤﻮﺍﭘﻴﻤﺎ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﺳﻴﺎﻩ ﭘﻮﺳﺖ ﻧﻤﻮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺤﻦ ﻣﺤﺘﺮﻣﺎﻧﻪ ﺍﻯ ﮔﻔﺖ : ﺁﻗﺎﻯ ﻣﺤﺘﺮﻡ! ﺍﮔﺮ ﻟﻄﻒ ﻛﻨﻴﺪ ﻭ ﻭﺳﺎﻳﻞ ﺷﺨﺼﻰ ﺧﻮﺩﺗﻮﻥ ﺭﻭ ﺟﻤﻊ ﻛﻨﻴﺪ ﺗﺎ ﻣﻦ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻗﺴﻤﺖ ﭘﺮ ﺭﻓﺎﻩ ﺩﺭﺟﻪ ﻳﻚ ﻫﺪﺍﻳﺖ ﻛﻨﻢ...
ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﻛﻪ ﺟﻨﺎﺏ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﮔﻔﺘﻨﺪ، ﺍﺻﻼ ﻛﺎﺭ ﺍﻧﺴﺎنی و درستی نیست ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻳﻚ ﺷﺨﺺ ﺑﻰ ﺷﻌﻮﺭ ﺑﻨﺸﻴﻨﻴﺪ!!
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﻴﺎﻥ ﺍﻳﻦ ﺟﻤﻼﺕ، ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﻛﻪ ﺷﺎﻫﺪ ﺍﻳﻦ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺍﻳﻦ ﻋﻤﻞ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺯﺩﻥ ﻫﺎﻯ ﻃﻮﻻﻧﻰ ﺗﺎﺋﻴﺪ ﻭ ﺗﺸﻮﻳﻖ ﻛﺮﺩﻧﺪ. ﻭ ﺁﻥ ﺧﻠﺒﺎﻥ که نامش ( دنیس گورالیدو ) بود ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﺩﻟﻴﻞ ﺍﻳﻦ ﺣﺮﻛﺖ ﺯﻳﺒﺎ ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺳِﻤﺖ ﺭﺋﻴﺲ ﺷﺮﻛﺖ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎﻳﻰ ﺍﻳﺮﻓﺮﺍﻧﺲ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺷﺪ...
هنوز هم که در سال 2015 هستیم لوحهای تقدیر و سپاس از او در دیواره های دفتر کارش خودنمایی میکند...
ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﺷﻮﻧﺪ ﻭﻟﯽ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ "ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ "ﺷﻮﻧﺪ؛ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﻭ ﺑﺨﺸﻨﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ!
ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﺍﻧﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ " ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ " ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻧﺪ؛ ﺑﺎﺳﻮﺍﺩﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ!
ﻫﻤﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ؛ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻋﺎﺩﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ...!
| ای چنگ پردههای سپاهانم آرزوست | وی نای ناله خوش سوزانم آرزوست | |
| در پرده حجاز بگو خوش ترانهای | من هدهدم صفیر سلیمانم آرزوست | |
| از پرده عراق به عشاق تحفه بر | چون راست و بوسلیک خوشالحانم آرزوست | |
| آغاز کن حسینی زیرا که مایه گفت | کان زیر خرد و زیر بزرگانم آرزوست | |
| در خواب کردهای ز رهاوی مرا کنون | بیدار کن به زنگلهام کانم آرزوست | |
| این علم موسیقی بر من چو شهادتست | چون مومنم شهادت و ایمانم آرزوست | |
| ای عشق عقل را تو پراکندهگوی کن | ای عشق نکتههای پریشانم آرزوست | |
| ای باد خوش که از چمن عشق میرسی | بر من گذر که بوی گلستانم آرزوست | |
| در نور یار صورت خوبان همینمود | دیدار یار و دیدن ایشانم آرزوست |