پردۀ ِ پندار

شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند

پردۀ ِ پندار

شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندها

ائوده بیر ایل آه چکرم خبر یوخ                               
(در خانه یکسال آه می کشم خبری نمی شود )
ائودن چیخام من اویانا یار گلیر
(بیرون آمدنم از خانه همان و آمدن یار همان)
تای توشلاریم چوله چیخار گون چیخار
(دوستان و همسالانم به گردش میروند آفتاب در میآید)
من چیخاندا یاغیش گئسه قار گلیر
(من بیرون بروم باران قطع نشده برف میآید)
یازیغ  قوزوم !آجلیغا دوز ،داریخما
(برۀ  بیچاره ام  گرسنگی را تحمل کن و دلتنگ مباش )
بوگون صاباح بهار گلیر بار گلیر
(امروز فردا بهار و سبزه و بار می آید )
بیزه گله -گلمیه ،بیر کال اییده
(برای ما اگر بیاد و نیاد یک سنجد کال)
گونشوموزا هیوا گلی ، نار گلی
(برای همسایه مان به و انار می آید)
خان ائوئینه شئر گله قویروق بولار
(در خانه خان شیر بیآید ، دم تکان میدهد)
بیزیم ائوه کور ایت گله هار گلی
(به خانه ما سگ کور ، هار میآید )
خلقه قوناق گلی ، گوزو سورملی
(خانه مردم مهمان چشم سرمه کشیده میآید)
بیزیم ائودن کور گئتمه میش کار گلی
(از خانه ما کور بیرون نرفته کر میآید )
بختیمه آرواد نه چیخا ، بیلمیرم؟
(زن چه برایم قسمت شود نمی دانم؟)
بللی دی کی سارساغا ،سوسار گلی
(معلومه لاغر مردنی می آید )
دولتلی یه یاس داگله اوینایار ،
(برای ثروتمندان عزا رقصان می آید)
بیز کاسیبا توی گله ،آخسار گلی
(برای ما فقرا عروسی لنگان می آید )
کتده بیزی دویله ،بیر  هاوار یوخ
(در روستا مارا کتک بزنند اصلا جایی صدایش در نمیآید)
بیز بیر کلمه حق دانیش ساق جار گلی
( اگر یک کلمه حرف حقی بزنیم همه جا جار میزنند )
عشقین دوشوب یادیمه گوزلر داشار
(به یاد عشقت ، چشمانم جوشان می شود )
بهار دا سئلر آتلانیر چایلار گلیر
(بسان سیلابهای بهاری ِاز رودخانه )
چوخ شاعرین طبعی دونار بوز کیمی
(طبع خیلی ازشاعران  منجمد میشود بسان یخ)
شهریارین شعری دا قاینار گلی
(طبع شعری شهریار جوشان می آید )

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۰۴

رستم زال ار بود وز حمزه بیش

هست در فرمان اسیر زال خویش

آنک عالم مست گفتش آمدی

کلمینی یا حمیرا می‌زدی

مولوی

جنایتکاری که آدم کشته بود، در حال فرار با لباس ژنده خسته به دهکده رسید.
چند روزچیزى نخورده بود وگرسنه بود.جلوى مغازه میوه فروشى ایستاد و به سیب هاى بزرگ و تازه خیره شد، اما پولى براى خرید نداشت. دودل بود که سیب را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدایى کند. توى جیبش چاقو را لمس مى کرد که سیبى را جلوى چشمش دید! چاقو را رها کرد... سیب را از دست مرد میوه فروش گرفت. میوه فروش گفت: «بخور نوش جانت، پول نمى خواهم.»
روزها، آدمکش فرارى جلوى دکه میوه فروشى ظاهر میشد. وبى آنکه کلمه اى ادا کند، صاحب دکه فوراً چند سیب در دست او میگذاشت.یک شب، صاحب دکه وقتى که مى خواست بساط خود را جمع کند، صفحه اوّل روزنامه به چشمش خورد.عکس توى روزنامه را شناخت.زیر عکس نوشته بود: «قاتل فرارى»؛ و جایزه تعیین شده بود.
میوه فروش شماره پلیس را گرفت... موقعی که پلیس او را مى برد،به میوه فروش گفت : «آن روزنامه را من جلو دکه تو گذاشتم.دیگر از فرار خسته شدم.هنگامى که داشتم براى پایان دادن به زندگى ام تصمیم مى گرفتم به یاد مهربانی تو افتادم.
"بگذار جایزه پیدا کردن من، جبران زحمات تو باشد"
گابریل گارسیا مارکز

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۴ ، ۱۱:۰۲

 با چو منی ساده دلی خیره سری خیره شوی

مولوی

مرد عابد ساده‌دل و خلوت‌نشینی را که در روستایی زندگی می‌کرد. روزی مردم دزدی را گرفتند و پیشش آوردند. گفت: «چرا پیش قاضی نمی‌بریدش؟». مردم گفتند: «قاضی چند روزی رفته مرخصی. شما بفرمایید ما با این دزد چکار کنیم.» گفت: «چه وقتی دزدی کرده؟». گفتند: «از نیمه شب تا سحر و خود صبح مشغول سرقت خانهٔ مردم بوده.» گفت: «عجب! پس این مؤمن کی نماز شبش را می‌خوانده؟»!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۴ ، ۱۰:۵۹

"این واقعه در سال 2008 و در پرواز فرانسه به هلند رخ داده است."
ﻳﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﺳﻔﻴﺪ ﭘﻮﺳﺖ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﻭ دو ساله ، ﺗﻮﻯ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺍﺯﻫﺎﻯ ﺷﻠﻮﻍ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎﻳﻰ ﺍﻳﺮﻓﺮﺍﻧﺲ ، ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﺑﻪ ﺻﻨﺪﻟﻴﺶ، ﺍﺯ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺑﺮ ﺭﻭﻯ ﺁﻥ ﺧﻮﺩﺩﺍﺭﻯ ﻛﺮﺩ .

ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻧﻢ ﻛﻨﺎﺭ ﻳﻚ ﺁﻗﺎﻯ ﺳﻴﺎﻩ ﭘﻮﺳﺖ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﺧﺎﻧﻢ ﺍﺯ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﺣﺎﻟﺶ ﺧﺮﺍﺏ ﻣﻴﺸﺪ!!
ﺧﺎﻧﻢ ﻓﻮﺭﺍ ﺧﺪﻣﻪ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻣﻴﺰﻧﻪ ﻭ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﻳﻚ ﺟﺎﻯ ﺟﺪﻳﺪ ﻣﻴﻜﻨﻪ .
ﺧﺎﻧﻤﻪ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﺍﺻﻼ ﺣﺎﺿﺮ ﺑﻪ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﻛﻨﺎﺭ ﺍﻳﻦ ﻣﺮﺩ ﺳﻴﺎﻩ ﭘﻮﺳﺖ ﻧﻴﺴﺘﻢ .
ﻣﻬﻤﺎﻧﺪﺍﺭ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎ ﮔﻔﺖ :
ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺑﺪﻳﺪ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﻯ ﻳﻚ ﺟﺎﻯ ﺩیگر ﻧﮕﺎﻫﻰ ﺑﻪ ﻟﻴﺴﺖ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺑﻜﻨﻢ.
ﺑﻌﺪ از ﻣﺪﺕ ﻛﻮﺗﺎﻫﻰ ﻣﻬﻤﺎﻧﺪﺍﺭ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﻛﻪ ﺩﺭ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﺩﻭ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎ ﻫﻴﭻ ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻟﻰ ﺩﻳﮕﺮﻯ ﻧﻴﺴﺖ...
ﻭﻟﻰ به هرحال ﺑﺎ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﺻﺤﺒﺖ میکنم.بعد از دقایقی مهماندار برگشت و گفت: ﺟﻨﺎﺏ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﻳﻚ ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻟﻰ ﺩﺭ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﻳﻚ ﻣﻴﺒﺎﺷﺪ ﻭﻟﻰ ﺩﺭ ﻗﻮﺍﻧﻴﻦ ﺷﺮﻛﺖهای ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎﺋﻰ ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﻭﺟﻪ ﺍﻣﻜﺎﻥ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﻳﻚ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺍﺯ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﺩﻭ ﺑﻪ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﻳﻚ ﻧﻴﺴﺖ .
ﻭﻟﻰ ﺍﺯ ﻃﺮﻓﻰ ﻫﻢ ﻧﺸﺎﻧﺪﻥ ﻳﻚ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻳﻚ ﺷﺨﺺ ﻧﺎﺧﻮﺷﺎﻳﻨﺪ ﻭ ﺑﻰﺷﻌﻮﺭ، ﻳﻚ ﺟﻨﺠﺎﻝ ﻭ ﺍﻗﺪﺍﻣﻰ ﻏﻴﺮ ﺍﻧﺴﺎﻧﻴﺴﺖ !!!
ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺩﻟﻴﻞ ﺟﻨﺎﺏ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﺑﺎ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﺍﺯ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﺩﻭ ﺑﻪ ﺩﺭﺟﻪ ﻳﻚ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ.
به گفته مسافران اشک در چشمان مرد سیاهپوست جاری شده بود.
ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺟﻮﺍﺑﻰ ﺑﺪﻫﺪ ،
ﻣﻬﻤﺎﻧﺪﺍﺭ ﻫﻤﻮﺍﭘﻴﻤﺎ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﺳﻴﺎﻩ ﭘﻮﺳﺖ ﻧﻤﻮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺤﻦ ﻣﺤﺘﺮﻣﺎﻧﻪ ﺍﻯ ﮔﻔﺖ : ﺁﻗﺎﻯ ﻣﺤﺘﺮﻡ! ﺍﮔﺮ ﻟﻄﻒ ﻛﻨﻴﺪ ﻭ ﻭﺳﺎﻳﻞ ﺷﺨﺼﻰ ﺧﻮﺩﺗﻮﻥ ﺭﻭ ﺟﻤﻊ ﻛﻨﻴﺪ ﺗﺎ ﻣﻦ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻗﺴﻤﺖ ﭘﺮ ﺭﻓﺎﻩ ﺩﺭﺟﻪ ﻳﻚ ﻫﺪﺍﻳﺖ ﻛﻨﻢ...
ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﻛﻪ ﺟﻨﺎﺏ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﮔﻔﺘﻨﺪ، ﺍﺻﻼ ﻛﺎﺭ ﺍﻧﺴﺎنی و درستی نیست ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻳﻚ ﺷﺨﺺ ﺑﻰ ﺷﻌﻮﺭ ﺑﻨﺸﻴﻨﻴﺪ!!
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﻴﺎﻥ ﺍﻳﻦ ﺟﻤﻼﺕ، ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﻛﻪ ﺷﺎﻫﺪ ﺍﻳﻦ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺍﻳﻦ ﻋﻤﻞ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺯﺩﻥ ﻫﺎﻯ ﻃﻮﻻﻧﻰ ﺗﺎﺋﻴﺪ ﻭ ﺗﺸﻮﻳﻖ ﻛﺮﺩﻧﺪ. ﻭ ﺁﻥ ﺧﻠﺒﺎﻥ که نامش  ( دنیس گورالیدو ) بود ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﺩﻟﻴﻞ ﺍﻳﻦ ﺣﺮﻛﺖ ﺯﻳﺒﺎ ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺳِﻤﺖ ﺭﺋﻴﺲ ﺷﺮﻛﺖ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎﻳﻰ ﺍﻳﺮﻓﺮﺍﻧﺲ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺷﺪ...
هنوز هم که در سال 2015 هستیم لوحهای تقدیر و سپاس از او در دیواره های دفتر کارش خودنمایی میکند...
ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﺷﻮﻧﺪ ﻭﻟﯽ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ "ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ "ﺷﻮﻧﺪ؛ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﻭ ﺑﺨﺸﻨﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ!
ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﺍﻧﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ " ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ " ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻧﺪ؛ ﺑﺎﺳﻮﺍﺩﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ!
ﻫﻤﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ؛ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻋﺎﺩﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ...!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۴ ، ۱۰:۱۲
ای چنگ پرده‌های سپاهانم آرزوست   وی نای ناله خوش سوزانم آرزوست
در پرده حجاز بگو خوش ترانه‌ای   من هدهدم صفیر سلیمانم آرزوست
از پرده عراق به عشاق تحفه بر   چون راست و بوسلیک خوش‌الحانم آرزوست
آغاز کن حسینی زیرا که مایه گفت   کان زیر خرد و زیر بزرگانم آرزوست
در خواب کرده‌ای ز رهاوی مرا کنون   بیدار کن به زنگله‌ام کانم آرزوست
این علم موسیقی بر من چو شهادتست   چون مومنم شهادت و ایمانم آرزوست
ای عشق عقل را تو پراکنده‌گوی کن   ای عشق نکته‌های پریشانم آرزوست
ای باد خوش که از چمن عشق می‌رسی   بر من گذر که بوی گلستانم آرزوست
در نور یار صورت خوبان همی‌نمود   دیدار یار و دیدن ایشانم آرزوست
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۴ ، ۱۰:۰۸

شیخ ابوالحسن و دعوت خلق به خود!

نقل است که شخصی پیش شیخ آمد و گفت: دستوری ده تا خلق را به خدا دعوت کنم! شیخ گفت: زنهار تا به خود دعوت نکنی! گفت:شیخ! خلق را به خویشتن دعوت توان کرد؟ شیخ گفت: آری، اگر کسی دیگر دعوت کند و تو را ناخوش آید، نشان آن است که به خود دعوت کرده باشی.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۴ ، ۱۰:۰۶

احمد کسروی

ما نیک آگاهیم که حیدر عمواوغلی ها و علی مسیوها و شریف زاده ها و میرزاجهانگیرها که


به آن جنبش برخواسته بودند, از حال گرفتاری های ایران در میان همسایگان نیرومند و آزمند

نا آگاه نمی بودند و در راه استقلال و آزادی این کشور به هرگونه جانفشانی آماده می بودند.

آنان در یک جا اشتباه می کردند. از گرفتاری ها و آلودگی های توده نا آگاه می بودند و می

پنداشتند اگر ربشه ی استبداد کنده شود و قانون اساسی به کار افند, توده ی مردم به راه

پیشرفت می افتند. در حالیکه درد اصلی جهل و نا آگاهی مردم بود

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۴ ، ۰۹:۵۸

دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی:
دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی درباره حوزه عاطفی غزلیات شمس معتقد است:تجلیات عاطفی شعر هر شاعری، سایه‌ای از من اوست، که خود نموداری است از سعه وجودی او و گسترشی که در عرصه فرهنگ و شناخت هستی دارد. عواطف برخی از شاعران، مثلاً شاعران درباری، از من محدود و حقیری سرچشمه می‌گیرد، و عواطف شاعران بزرگ از من متعالی.

اما آفاق عاطفی مولانا جلال‌الدین به گستردگی ازل تا ابد، و اقالیم اندیشه او به فراخای هستی است و امور جزئی و میان‌‏دست در شعرش کمترین انعکاسی ندارد. جهان‌بینی او پوینده و نسبت به هستی و جلوه‌های آن روشن است. از این‌رو "تنوع در عین وحدت" را در سراسر جلوه‌های عاطفی شعر او می‌توان یافت.مولانا در یک سوی وجود، جان جهان را می‌بیند و در سوی دیگر جهان را. در فاصله میان جهان و جان جهان است که انسان حضور خود را در کاینات احساس می‌کند.
انگیزه این پویایی را مولانا تضاد درونی اشیا می‌داند. وی جهان را جهان هست و نیست می‌خواند، جهانی که در عین بودن پای در نیستی دارد، نیستی‌ای که خود هستی دیگر است. نو شدن جهان زاده تضاد است:
"هله، تا دوی نباشد کهن و نوی نباشد"
اما این هستی و نیستی از آن صورت هاست و در ورای هستی و نیستی صورت ها، از نظر مولانا، غیب مطلق جای دارد که گاه از آن به عدم تعبیر می‌کند و این عدم با وجود مطلق یکی است.
جهان و جان جهان از یکدیگر جدا نیستند، بلکه جان جهان در جهان سریان دارد و بیرون از جهان نیست. این معنی، که به وحدت وجود تعبیر می‌شود، محور آثار صوفیان قرن هفتم به بعد شده است. بهترین روشنگران این جهان‌بینی، که با آنچه در آثار حلاج و برخی دیگر از صوفیان دیده می‌شود فرق دارد، مولوی و محیی‌الدین ابن‌العربی هستند.
مولانا حق را از فرط شدت ظهور و سریان در کاینات به "هستِ نیست رنگ" تعبیر می‌کند:
"در غیب هست عودی، کاین عشق از اوست دودی
یک هست نیست رنگی کز اوست هر وجودی"
که در ظهورات گوناگون خود، هر لحظه جلوه و نقشی دارد.
از نظر مولانا انسان در نقطه‌ای ایستاده است که جهان و جان جهان را احساس می‌کند: به قول شاعر معاصر در مفصل خاک و خدا، پایگاه انسان در کاینات بالاترین پایگاه است، زیرا انسان عالم اصغر و جلوه‌گاه زیباترین صورت "مطلق" است:
"جمله اجزای خاک هست چو ما عشقناک
لیک تو ای روح پاک، نادره تر عاشقی"
انسان آزاد و مختار است، از حد خاک مرحله‌ها پیموده تا به درجه انسانی رسیده و از این حد هم فراتر تواند رفت:
"از حد خاک تا بشر چندهزار منزل است
شهر به شهر بردمت، بر سر ره نمانمت"
یا:
"به مقام خاک بودی، سفر نهان نمودی
چو به آدمی رسیدی، هله تا به این نپایی"
عشق مولانا به شمس تبریز، در حقیقت عشق اوست به انسان کامل. از نظر صوفیه انسان کامل، در تاریخ، ظهورات گوناگونی داشته است. انسان کامل در هر عصری تجلی و ظهوری دارد، که به ولی یا جلوه حقیقت محمدیه از آن عبارت می‌شود.
یکی از درونمایه‌های غزلیات مولانا وطن اصلی انسان است و شوق بازگشت او به آن وطن. وطن در نظر صوفیه مصر و عراق و شام نیست،
عالم نه جای (ناکجاآباد) است ." حُبّ الوطن مِنَ الایمان" را هم بر پایه همین مفهوم تفسیر می‌کنند:
"خلق چو مرغابیان زاده به دریای جان
کی کند اینجا مقام مرغ کزان بحر خاست؟"
عشق قوه محرکه همه کاینات و در همه اجزای هستی ساری و جاری است و این معنی یکی دیگر از درونمایه‌های فکری مولاناست:
عشق نیز همچون عالم، بی‌آغاز و انجام است :"شاخ عشق اندر ازل دان بیخ عشق اندر ابد."
جهان‌بینی مولانا شعر او را از لحاظ گستردگی حوزه عاطفی و هیجان های روحی و سیلاب های روانی و پویایی و بیقراری ممتاز ساخته و در زبان شعر او منعکس شده و به آن تحرک و شوری بی‌نظیر ارزانی داشته است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۴۲

روانشناسان متوجه شده اند : نوزادانی که پس از تولد برای مدتی طولانی از آغوش محروم می گردند دچار افت روحی غیرقابل جبرانی می شوند و چه بسا سرانجام با ناراحتی های روانی ناشی از آن از پای درآیند.نظیر چنین پدیده ای در بزگسالانی هم که در معرض محرومیت احساسی واقع می شوند دیده می شود .به تجربه ثابت شده است که اینگونه محرومیتها ممکن است باعت روان پریشی(پسیکوز) موقت شود ، یا حداقل شخص را دچار اختلالات روانی سازد .

نتیجه جز این نیست که "گرسنگی محرک" ایام نوزادی تا حدی تبدیل به " گرسنگی شناخته شدن" در بزرگسالی می گردد. یک هنرپیشه سینما ممکن است در هفته صدها تشویق و نوازش از دوستداران گمنام و تشخیص ناپذیر داشته باشد تا اصطلاحاٌ مُخش نپُکد ، در حالی که سلامت روانی و جسمی یک دانشمند احتمالا تنها مستلزم دستی است که یک استاد سرشناس سالی یکبار محض تشویق به پشتش بنواز.

در حقیقت " گرسنگی محرک" نه تنها از لحاظ زیستی بلکه از لحاظ روانشناختی و اجتماعی نیز از چندین جهت با " گرسنگی غذا" همسویی دارد.

واژه هایی از قبیل سوء تغذیه ،سیری،خوش خوراکی ،شکم پرستی ،کم غذایی ،ریاضت ،هنرهای آشپزی و خوش پختی به آسانی از رشته تغذیه به رشته احساس منتقل شود. افراط در غذا موازی است با افراط در محرک.

از کتاب بازیها نوشته اریک برن  

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۱۷

در فضای مجازی و بخصوص  همزمان با انتخابات ، تبلیغ می شود که " سگ زرد برادر شغال" یا " همه شان مثل همند" یا " روحانی و خاتمی و ... " هم در خدمت فلان و فلان اند .

باید پرسید آیا واقعا زمانی 12 قطعنامه بر علیه ایران تصویب کردند و یا زمانیکه ایران را محور شرارت دانستند با موقعی که از روحانی بعدا از 16 سال در اروپا پذیرایی نمودند و قراردادهای اقتصادی بستند یکی است ؟

آیا موقعی که گفتگوها درباره مذاکرات هسته ای در سطح مدیرکل ها بود با الان که در سطح ریاست جمهوری ها است، یکی است ؟

 تو مو بینی و مجنون پیچش مو

تو ابرو، او اشارت‌های ابرو

شاید دوستان بفرمایند که : هر زمان  منافعشان ایجاب کند ، بهر راهی بخواند می روند . باید گفت این نیمی از حقیقت است . اما حقیقت بزرگتر آنست که منافع ما چگونه ایجاب می کند؟ آیا طرفدار جنگ افروزان بود یا کسانیکه طرفدار صلح و آرامشند؟

آیا وضعیت خانوادگی ، اقتصادی معیشتی ، سلامت روانی ما و جامعه ، فساد اقتصادی و اجتماعی در هر دو حالت یکی است و واقعا  فرقی نمی کند ؟

در سیاست باید گام به گام پیشرفت و از دستاوردها حفاظت نمود . وگرنه دستاورد چند ساله در یک گذرگاه تند به یک شبه از دست می رود .بقول حافظ :

 ز سرحد عدم  تا به اقلیم وجود این همه راه آمده‌ایم. ( از عدم تا وجود اگرچه یک آه و نفس است ،اما راهی است بسی طولانی )

باید صبور بود و آهسته و پیوسته پیش رفت . اگر می شد سریعتر و تندتر به  ترقی و پیشرفت اقتصادی ، اجتماعی و سیاسی نایل آمد خوب بود . اما چه می توان کرد بقول مولوی :

طفل را گر نان دهی بر جای شیر

طفل مسکین را از آن نان مرده گیر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۴ ، ۲۲:۳۴