پردۀ ِ پندار

شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند

پردۀ ِ پندار

شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندها

 قمر(الملوک وزیری) اینجاست ( از لینک زندگی نامه اش را بشنوید)

سایه لطف کرده و مقداری آواز قمر برای ما کپی کرده است. توصیه می کند که با دقت و حضور قلب آوازهای قمر را بشنویم چون:

تا همین حالا که حرفشو می زنیم تو خواننده های ایران، اونهایی که صداشونو داریم، چه تو صفحه چه تو نوار، یا خواننده هایی که همین الان هستن و آواز می خونن هنوز هیچ کس به پای قمر نرسیده؛ زن و مرد...

بنان می گفت- صداشو رو نوار دارم- می گفت: من وقتی آواز قمرو می شنوم شرم دارم بگم خواننده ام. این حرف کمی نیست. بنان تنها خواننده ای بود که بلا منازع بود در روزگار ما، اون وقت این آدم چنین حرفی دربارۀ قمر می زنه... این از معجزاته واقعاٌ چون بنان کسی رو قبول نداشت.

عاطفه: قمر زیبا بود استاد!

زیبا نبود، ولی خب جلال و شکوهی داشت. همه عاشقش بودن و آرزو داشتن یک لحظه ببیننش. داستان اولین باری که شهریار، قمر رو دیده براتون گفتم.

نه استاد!

شهریار می گفت که من آرزو داشتم قمرو ببینم و صداشو بشنوم. اون موقع نوار و صفحه هم نبود. می بایست قمر جایی می خوند و شما هم اونجا بودی تا بتونی ببینیش و صداشو بشنوی. همه که نمی تونستن به کنسرت قمر مثلاٌ در گراند هتل برن.

شهریار یه دوستی داشته که حالا اسمش یادم نیست، این بابا هم به قرینۀ شهریار تخلصشو گذاشته بود شهریار و تو دستگاه تیمور تاش کار می کرد. دستگاه تیمور تاش هم در واقع مثل دستگاه سلطنتی بود و تیمور تاش خودش اصلاٌ یه پادشاه بود. وزیر درباری اسدالله علم نبود. ( لبخند کنایه آمیزی می زند.) شهریار می گفت: یه روز این دوستم بهم گفت: فلان شب قمر می آد به «دربار» تیمور تاش.

شهریار می گه: من هم خودمو لوس کردم و گفتم: منو هم باید با خودت ببری اونجا. اون رفیقم هم می گفت: بابا! مگه می شه، هرکسی رو اونجا راه نمیدن. خلاصه اون دوستم هم خیلی منو دوست داشت و خیلی تقلا کرد و بالاخره اجازه گرفت که یه شاعر جوانی هست و فلان. آغاز دورۀ درخشش شهریار هم بود که « شهریار نه تنها افتخار ادبیات ایران که افتخار عالم شرقه...» این حرفو ملک نوشته...شوخی نیست!

خلاصه شهریار می گه من پا شدم رفتم اونجا- یه جوونک بی سرو پا- و گرفتم یه گوشۀ مجلس نشستم. بعد قمر اومد. تیمور تاش از بالای مجلس رفت جلوی در، زانو زد و دست قمرو بوسید و قمرو برد صدر مجلس نشوند. خودش هم با احترام کنارش نشست. من هم مثل اینکه خواب می دیدم، مات قمر بودم. مجلس که گرم شد یه نفر به شوخی گفت: خانوم قمر شما در این مجلس یه عاشق بی قرار دارین. قمر با شوخی گفت: کیه آقا؟ منو نشون داد و گفت: شهریار شاعر. قمر گفت: این شاعره، من که باورندارم. اگه راست می گه که شاعره، یه شعر برای من بگه.

خلاصه منو کردن تو اتاقی و درو روی من بستن. گفتن: تا شعر نگی نمی تونی از این اتاق بیای بیرون! من هم گفتم آخه بی انصافها یه چراغی، یه شمعی، به من بدین. اونجا چهار بیت از اون بیت غزل معروفو ساختم و چه غزل خوبی هم ساخته آقای عظیمی! خیلی خوب ساخته؛ ساده، روان، صمیمی:

 

ازکوری چشم فلک امشب قمر اینجاست

آری قمر امشب به خدا تا سحر اینجاست

آهسته به گوش فلک از بنده بگویید

چشمت ندود اینهمه، یک شب قمر اینجاست

آری قمر آن قُمری خوشخوان طبیعت

آن نغمه سرا بلبل باغ هنر اینجاست

شمعی که به سویش من جان سوخته از شوق

پروانه صفت باز کنم بال و پر اینجاست

تنها نه من از شوق سر از پا نشناسم

یک دسته چو من عاشق بی پا و سر اینجاست

هر ناله که داری بکن ای عاشق شیدا

جایی که کند نالۀ عاشق اثر اینجاست

مهمان عزیزی که پی دیدن رویش

همسایه همه سرکشد از بام و در اینجاست

ساز خوش و آواز خوش و بادۀ دلکش

ای بی خبر آخر چه نشستی خبر اینجاست

ای عاشق روی قمر ای ایرج ناکام

برخیز که باز آن بت بیدادگر اینجاست

آن زلف که چون هاله به رخسار قمر بود

باز آمده چون فتنۀ دور، قمر اینجاست

ای کاش سحر ناید و خورشید نزاید

کامشب قمر اینجا، قمر اینجا، قمر اینجاست

 

بعد شهریار گفت که در زدم و گفتم: قربان شعر حاضره. اومدم و ایستادم و خوندم. قمر از جا بلند شد و منو بغل کرد و بوسید.- شهریار اینجا رو طوری تعریف می کرد که انگار همۀ دنیا رو بهش داده بودن!- می گفت: قمر منوبرد بالا کنار خودش نشوند.

می گفت: من هم نشستم پیش قمر و تیمور تاش. کیف می کرد شهریار هر بار این قصه رو تعریف می کرد و غش غش می خندید.

عاطفه: شما هم قمر رو دیدید؟

بله...دیدمش.

چهرۀ سایه در هم می شود. انگار خاطرۀ ناخوشایندی به یادش آمده است.

یه روز تو خیابون شاهرضا داشتم می رفتم، یه ماشین کنارم وایستاد:

 سایه! سایه! بیا بالا. برادر پوری سلطانی بود. گفتم: نه می خوام برم خونه. گفت: می خوایم یه جای خوبی بریم. گفتم: نه حوصله ندارم. گفت می خوایم بریم خونۀ قمر. رفتم سوار شدم. ( نحوۀ انعقاد این جملۀ و لحن سایه نشان می دهد که تا اسم قمر آمد، بی چون و چرا و فوراٌ سوار ماشین شد). خونۀ قمر طرف نارمک، چهار صد دستگاه، اونجا ها بود. بعد دیدم سه چهار تا ماشین دیگه هم هست. اقای کسایی و تاج اصفهانی و یه عده ای بودن؛ چهل پنجاه نفر بودن. با خودشون غذا و مخلفات آورده بودن. خلاصه رسیدیم. در زدیم، قمر اومد دم در. من می دونستم که قمر سکته کرده و دیگه صدا نداره ولی اون لحظه هیچ یادم نبود. گفتیم سلام. با یه صدای گرفته گفت: سلام قربان شما. ( با چه غمی صدای خش  دار قمر را تقلید می کند). من همون جا بغض کردم. اِ... مگه می شه چنین چیزی در طبیعت اتفاق بیافته! قمر صداش در نمی اومد!... موهاش طوری بود که انگار پارسال حنا بسته بود مثل طناب های چرک بافته شده. یه چادر نماز سفید خالخالی به کمرش بسته بود.

اشک سایه در می آید... با بغض می گوید:

 طبیعت گاهی خیلی عجیب و غریبه کارش! زنی که همه آرزوی داشتن یه دهن آوازشو بشنون، صداش در نمی اومد. اون صحنه قابل تصویر و باز گفتن نیست؛ حقش ادا نمی شه... خیلی اذیت شدم. اصلاٌ داشتم دیوانه می شدم. یه بار دیگه هم این حالو تجربه کردم. فرامرز پایور سکته کرده بود و من رفتم به دیدنش. خب دستش، دست راستش فلج شده بود. بعد من دیدم که این آدم پر تحرک پر نشاط ساعی منظم که دائم در تکاپو و تمرین و آفرینش بود، به این حالت افتاده و دیگه نمی تونه ساز بزنه؛ من خیلی به خودم فشار آوردم که جلوی پایور مثل بچۀ آدم بشینم. بعد که از پایور خداحافظی کردم و از اتاق بیرون رفتم، تو راهرو خونه شون سرمو گذاشتم به دیوار و زار زار گریه کردم. طوری که خانم پایور نگران شد و اومد دلداریم داد که آقای ابتهاج! خودتونو ناراحت نکنین...

غمگین و بق کرده به دیوار نگاه می کند و سیگار می کشد... مدتی می گذرد. می پرسم:

استاد! دنبالۀ حرفتون دربارۀ قمر یادتون نره...

نتیجه تصویری برای دانلود آهنگ های قمر وزیری

خلاصه رفتیم تو. بیچاره پاشد پذیرایی بکنه. گفتیم خانوم قمر شما بنشینید، ما همه چی با خودمون آوردیم، اون هم گرفت رو زمین نشست... بالا سرش یه عکسی ازش بود، همون عکسی که نیمتاج داره و یقۀ دکولته داره. یک کنتراست غم انگیزی بین قمری که رو زمین نشسته و عکس بالای سرش درست شده بود. غذا گرم کردند و شام خوردیم و...ساز و آواز شروع شد. کسایی نی زد و تاج شروع کرد به خوندن.

اشک در چشم سایه حلقه می زند. به سیگارش پک های عمیق عصبی می زند.

وای... این زن، سرشو گذاشت به زمین، مثل حالت سجده و شروع کرد به زوزه کشیدن( سایه با گریه صدای قمر را تقلید می کند). ضجه می زد... ساز قطع شد، آواز قطع شد و همه زدن به گریه. نمی دونین چه وضعی بود؛ مجلس عزا شد. یه چیز هم یواشکی بهتون بگم در اون حالت من زدم به آواز...

قمر تو قرایی افشاری خونده:

 

برمی نیاید از دل تنگم نفس تمام

چون نالۀ کسی که به چاهی فرو بود

 

همین یه بیتو خوندم. بغض کرده و گریان.

 شیشه های اتاق قمر شکسته بود. مهندس سلطانی، برادر پوری، فردا یه نفرو  فرستاد که شیشه رو عوض کنه. قمر گفت: به آقای مهندس سلام برسونین بگین شیشه انداختم، قبول نکرد...

عاطفه خانوم! وقتی قمر می خوند کسی جرأت نمی کرد بهش پول بده؛ جواهر زیر پاش می ریختن. بعد یکی این جواهراتو جمع می کرد و تو کیسه می کرد و می داد به قمر. وقتی قمر می خواست با درشکه بر گرده، از همون درشکه چی شروع می کرد به بخشیدن جواهرات. حتی در این روزگار بی نوایی گفتن که خونواده هایی بودن که قمر، چادر سیاه می کرد و بدون اینکه کسی اونو بشناسه، می رفت دم خونه هاشون زغال و برنج می داد. اونها نمی دونستن که این قمره که کمک می کنه بهشون... یک زن بی نیاز دست و دل باز... آخرش هم در فقر مرد.

 آوازی از قمر می شنویم؛ ابو عطا...

 

مگر نسیم سحر بوی زلف یار من است

که راحت دل رنجور بی قرار من است

 

گریۀ آرام سایه... بی آنکه کلمه ای بگوید...تا آخر نوار...

 یه روز من شمرون تو خیابون پهلوی، ولی عصر، با تاکسی، با آلما داشتم می رفتم. دیدم رادیو یک مصاحبه ای با قمر پخش می کرد. قمر سکته کرده بود ولی صداش بهتر از اون روز بود. یه خانم فروزندۀ اربابی بود که خیلی مصنوعی حرف می زد. کلی لفاظی کرد و گفت: خانوم قمر، شاگردان شما خانوم الهه و شمس اجازه می خوان که برای شما بخونن. ( شیوۀ حرف زدن خانم اربابی را تقلید می کند) اصلاٌ اینها در حدی نبودن که شاگرد قمر باشن. این خانوم شمس همشهری ما هم بود. اینا خوندن و قمر هی گریه می کرد. صدای گریۀ قمر از رادیو پخش می شد. رانندۀ ماشین همینطور اشک می ریخت. حالا ببینید چی به من گذشت. خیلی چیز عجیبی بود.

 و آوازدیگری از قمر...

 

ناچار هر که صاحب روی نکو بود

هرجا که بگذرد همه چشمی برو بود

 در اواخر عمر قمر، پیش از اینکه سکته بکنه تو کافه گلشن می خوند تو خیابون شاه آباد، از غرب که به طرف میدان بهارستان می آین، دست راست، یه کوچۀ باریک و درازی بود که ته کوچه یه در بود که به یه باغ بزرگ باز می شد، اونجا کافه گلشن بود. بیشتر کلاه مخملی ها تو این کافه بودن. خب بیچاره قمر ناچار بود اونجا بخونه که شبی یه مقدار پول بگیره. من رفتم اونجا. کلاه مخملی ها بهش می گفتن: فلان تصنیفو بخون ( با فریاد و بی ادبی). خب قمر که طفلک این تصنیفهای بازاری رو بلد نبود، می گفت: چشم! اونو هم می خونم ( از نگاه و لبخند سایه زهر می بارد)... خون می شد آدم دلش. این هم کشور ما!

 به یاد بیت خواجه شیراز می افتم:

 

هنر نمی خرد ایام و بیش از اینم نیست

کجا روم به تجارت بدین کساد متاع

  قمر می خواند:

برمی نیاد از دلم تنگم نفس تمام

چون نالۀ کسی که به چاهی فرو بود

https://www.aparat.com/v/SURIQ

 پیرپرنیان اندیش- میلاد عظیمی و عاطفه طیّه در صحبت سایه- جلد اول – صفحۀ 553

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۷ ، ۱۴:۰۸

بگیر طره مه چهره‌ای و قصه مخوان

که سعد و نحس ز تاثیر زهره و زحل است (حافظ)

که . این واژه به گونه ای به کار رفته است و بر پایۀ آن ، دو گزارش دین اندیشانۀ اما ناساز( متضاد)  از بیت می توان کرد: اگر که را کۀ بهانگی بدانیم و گسسته از قصّه مخوان ، گزارش بیت تاریک و بدبینانه و جبرگرایانه خواهد بود:« گیسوی ماهرویی را بگیر و از او کام بجوی و اندوه جهان را فرو گذار؛ زیرا خجستگی و گُجستگی وابسته به ناهید و کیوان است و تو را در آن بهره و کارکردی نیست». لیک اگر «که» را کۀ روشنگری بدانیم و وابسته به قصه مخوان (که) ، گزارش بیت روشن و شادمانه خواهد بود و گویای توانمندی خویش: « گیسوی ماهرویی را ، کامکار و کامجوی  بگیر و به آیین جبرگرایان این سخن بیهوده را مگو که ؛ خجستگی و گُجستگی جهان بازبسته به ناهید و کیوان است و تو را در آن هیچ کارکرد و بهره ای نیست». قصه خواندن کنایه ای است فعلی از گونۀ ایما از افسانه بافتن و سخن بی پایه و بیهوده گفتن .  

منبع : کتاب بر آستان جانان دکتر میرجلال الدین کزّازی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۷ ، ۱۸:۱۷

عاطفه: استاد! شما چقدر کتاب از نظامی دارین! همۀ چاپها رو می خریدین؟

ه ا سایه(هوشنگ ابتهاج):تازه خیلی هاش هم آلمانه.

عاطفه: خیلی شعر نظامی رو دوست داشتین؟

ه ا سایه: خیلی، بارها و بارها کارهای نظامی رو خوندم. از جوانی از نظامی استفاده کردم و یه زمانی هم تحت تاثیرش بودم. مثلا در سال 1325 تحت تاثیر مخزن الاسرار این دو بیتو ساختم:

کار جهان مسخره ای بیش نیست

هیچ دلی نیست کزو ریش نیست

گر به جهان یک دل خرسند هست

جز دل وارسته درویش نیست

این حرفها اصلا به من چه ربطی داشت ؛ جز دل وارستۀ درویش نیست!

کمی به فکر فرو می رود و تامل کنان این بیت نظامی را می خواند:

عاریت کس نپذیرفته ام

آنچه دلم خواست بگو گفته ام

از نظامی غفلت نکنید خیلی شاعر خوبیه. زبانش غیر از مواردی که تعقیداتی داره و با هزار تفسیر می شه معنی ازش درآورد، خیلی زبان قشنگیه. خیلی فصیح و درخشانه.

یکی از نمونه های خوب زبان فارسیه در مجموع ؛خیلی قرص، خیلی لطیف، خیلی روان... به نظرم ضعیف ترین کارش از نظر لفظ و معنا لیلی و مجنونه . قوی ترینش هم خسرو و شیرینه. مخزن الاسرار هم خیلی درخشانه... شاید هم بهترین کارش هفت پیکر باشه؛ خیلی چیزهای درخشان و قیمتی تو هفت پیکر هست.

استاد! نظامی رو شعر شما چه تائیری داشته؟

ببینید یه بار قصد داشتم ترکیبات نظامی رو دربیارم و به انواع و اقسام دسته بندی بکنم. مثلا اسم با اسم ، اسم با فعل، حرف اضافه با اسم و فلان. اصلا یک گنجینه است. می دونین دیگه، هر صفحه نظامی، چندین ترکیب داره که خیلیش هم ساختۀ خودشه؛ یعنی پیش از او سابقه نداشته. از این لحاظ بی نظیره.

یه زمانی من خیلی علاقه داشتم به ترکیب سازی . من و توللی و نادرپور این طور بودیم. من زود متوجه شدم ولی توللی و نادرپور توجه نکردن. من متوجه شدم که ترکیب کارو آسون می کنه،شما با یک ترکیب کار چند عبارتو می کنین؛ یعنی ترکیب باعث صرفه جویی در عبارت می شه.ولی یه عیب بزرگ داره؛ حرکت رو از شعر می گیره. مثل اینه که تصویر پرواز عقابو تو قاب گذاشتین. بله پرواز عقاب رو داره نشون می ده ولی ساکنه ...خیلی هم ترکیب ساختم به خصوص تو سال 1328 که من و توللی و نادرپور هر روز همدیگه رو می دیدیم... من یه شعر بد دارم که واقعا خیلی بده، اصلا وحشتناکه. اسمش هست «سرود رستاخیز» ( تاسیان ص 76) ؛ همین طور ترکیب پشت ترکیب ، یه شعر پاره آجری که وقتی نگاه می کنم حالم به هم می خوره!

چند لحظه ای به فکر فرو می رود و لبخند زنان می گوید:

من خوب می شناسم شعر خودمو، تمام ضعفهاشو هم می دونم برای همین رد و قبول این و اون تاثیری بر من نداره.

از کتاب پیرپرنیان اندیش ص 823

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۷ ، ۲۰:۳۳

شیرین و لیلی در خمسه نظامی گنجوی

داستان‌های عاشقانه‌ٔ «خسرو و شیرین» و «لیلی و مجنون»، هردو سرودهٔ «نظامی گنجوی» سراینده‌ ٔ توانمند ایرانی هستند.منظومه‌ٔ «خسرو و شیرین» داستان عاشقانه‌ای است در ایران باستان و یادی است از معشوقه‌ ی در جوانی از کف رفتۀ نظامی به نام «آفاق»به نحوی که در این هشتصد سال کسی نتوانسته مانندش را بسراید و «لیلی و مجنون» داستان دلدادگی دو جوان است در دیارِ عرب.

نظامی در آغازِ هر دو داستان مدعی است که در اصل داستان تصرفی نکرده است.نتیجه تصویری برای دانلود سیمای دو زن سعیدی سیرجانی

نظامی نا‌خوداگاه در «لیلی و مجنون» به ترسیم چهرۀ  زن در دیار عرب و در «خسرو و شیرین» به نمایاندن چهرۀ زن در ایرانِ باستان پرداخته است.

لیلی، پروردۀ جامعه‌ای است که دلبستگی را مقدمه‌  انحرافی می‌پندارد که نتیجه‌اش سقوط حتمی در جهنم وحشت‌انگیز فحشاست. در این سرزمین پاکی و تقوا، بدا به حال دختر و پسر جوانی که نگاه علاقه‌ای رد و بدل کنند.

اما در دیارِ شیرین، منعی بر مصاحبت و معاشرت بی‌آلایش مرد و زن نیست و عجبا که در عین آزادی معاشرت، شخصیت دختران، پاسدار عفاف ایشان است. دختری سرشناس، یکه و تنها، بر پشت اسب می‌نشیند و از ناف ارمنستان تا قلب تیسفون می‌تازد و کسی متعرض او نمی‌شود.

اما وضع لیلی چنین نیست و جرایمش بسیار. نخست این که زن به دنیا آمده و از هر اختیار و انتخابی محروم است. گناه دیگرش زیبایی‌ست.
در نظام قبیله‌ای، مرگ و زندگی او در قبضه‌ٔ استبداد مردان است. پدر لیلی مرد مقتدری است که چون از تعلق خاطر قیس (مجنون) و دخترش با خبر می‌شود، دخترک بی گناه را از مکتب باز می گیرد و در حصار خانه زندانی‌اش می‌کند و زندانبانش‌، زن فلک‌زده‌ای است به نام مادر که به فرمان شفاعت‌ناپذیر شوهر مجبور است رابطه‌ ی دخترش را با جهانِ خارج قطع کند. و سرانجام همین قدرت بی انعطافِ پدر در مقابل زر و سیم و اسب و اشترِ ابن السلام تسلیم می شود و بی هیچ نظر خواهی و مشورتی دخترک را بدو می سپارد - و به عبارتی بهتر بدو می فروشد- و در خروش بوق و کرنا ، ناله های مظلومانه ی لیلی را فرو پوشانند و او را روانه ی حرمسرای شوهری کنند که اندک آشنایی و پیوند علاقه ای با وی ندارد.

اما فضای داستان «خسرو و شیرین» متفاوت است. دنیای شیرین، دنیای بی‌پروایی‌هاست. شیرین، دست‌پرورده‌ ی زنی است که به گفته‌ی نظامی:
«ز مردان بیشتر دارد سترگی».
شیرین، دختر ورزشکارِ نشاط‌طلبِ طبیعت‌دوستی است که بر اسبی زمانه‌گرد برمی‌نشیند و با جماعتی از دختران هم‌سن و سال خود که: «ز برقع نیستشان بر روی بندی» و هر یک با فنون سوارکاری و دفاع از خویش آشنایی دارند، به چوگان بازی می‌رود.دختری که در چنین محیطی بالیده در مورد طبیعی‌ترین حق مشروع خویش، یعنی انتخاب شوهر، گرفتار هیچ مانعی نیست.

شیرین در کنار عاشق خود خسرو، اسب می‌تازد، به گردش و تفریح می‌پردازد، مذاکره می‌کند، شرط و شروط می‌گذارد و امتیاز می‌گیرد و در همه‌حال پاکدامنی خود را پاس می‌دارد.

و آن طرف زندگی سراسر تسلیم لیلی است. خالی از هر تلاشی. از مکتب خانه‌اش باز می‌گیرند و در خانه  زندانی‌اش می‌کنند و به شوهر نادیده‌ٔ نامطبوعی می‌دهندش، بی‌آنکه اعتراضی بکند.

این تصویری است از موقعیت زن در نظام قبیله‌ای عرب و جایگاه زن در ایران.

قسمتی از کتاب سیمای دو زن،  علی‌اکبر_سعیدی_سیرجانی

https://ketabnak.com/book/79518/%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88-%D8%B2%D9%86#versions

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۷ ، ۲۱:۴۳

روزی، زیبایی و زشتی در ساخل دریا به هم رسیدند و هریک از دیگری پرسید: « می توانی شنا کنی؟»

سپس ، هر دو لباسهایشان را کَندند و خود را در امواج دریا رها کردند . اندکی بعد « زشتی » از آب بیرون آمد، جامۀ « زیبایی » را به تن کرد و به راهش ادامه داد « زیبایی »  نیز به ساحل بازگشت و لباسهایش را نیافت و از این که برهنه بود، شرمگین شد، پس ناگزیر جامۀ « زشتی » را به تن کرد و به راه افتاد.

ازآن روز تاکنون ، مردان و زنان هر گاه به هم می رسند در شناخت یکدیگر دچار اشتباه می شوند. البته هنوزم هم کسانی هستند که وقتی به چهرۀ « زیبایی » خیره می شوند بر خلاف لباسی که بر تن دارد، او را می شناسد و هر گاه به چهرۀ « زشتی » می نگرند، او را تشخیص می دهند و لباس زیبایش آنها را دچار اشتباه نمی کند.

از کتاب سرگشته جبران خلیل جبران  

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۷ ، ۱۴:۴۲

سی دی جدید استاد شجریان را برای سایه (ه ا سایه - ابتهاج)  بردم. همین بهانه ای شد برای گپ و گفتی در باره کارهای اخیر استاد شجریان.
میلاد عظیمی :استاد! نظرتون راجع به کارهای جدید استاد شجریان چیه؟
 سکوت می کند... سکوتی که نشانه رضایت نیست.
ه ا سایه: مثل اینه که کسی یه روز حافظ شعر می گفت و حالا مثل من شعر بگه... در هر صورت این نزوله دیگه... شجریان باید الان طوری می خوند که کارهای سی- چهل سال قبلشو از چشم ها می انداخت ولی این اتفاق نیفتاد...
عظیمی : این به تعبیر حضرتعالی «نزول» از کی شروع شد؟


سایه : از وقتی آقای شجریان فکر کرد که با هر کس بخونه، مردم خوششون می آد...
عظیمی : پس شما این نظرو که چون مردم ما بیشتر به آواز توجه دارند در نتیجه خوانندۀ برجسته خیلی نیازی به آهنگسازی و نوازندۀ برجسته نداره، قبول ندارید؟
سایه : معلومه که قبول ندارم. این حرف درست مثل اینه که بگی به جای دیوان حافظ، دیوان شاطر عباس صبوحی رو می خونم. نمی شه که! مگه می شه بین کاری که یه خواننده با آقای کسایی و شهناز می کنه با کار با مطرب های سه راه سیروس فرق نباشه. این چه حرفیه؟ اینو هم بهتون بگم... این مسئله بیشتر به خواننده ضربه می زنه تا نوازنده و آهنگساز.
عظیمی : کارهای استاد شجریان با آقای مشکاتیان رو دوست دارید؟
سایه: بله... اونها خیلی عالین... منظورم از وقتیه که شجریان – حالا به هر دلیل- تصمیم گرفت با کسانی کار کنه که در سطح او نبودن و هی کشیدنش پائین... این که می گن همنشین تو از تو به باید، حرف خیلی درستیه... ببینید، وقتی شجریان و لطفی با هم کار می کردن این طور بود که لطفی یه جواب آواز بهش می داد، شجریان به شوق می اومد یه پله بالاتر از ساز لطفی آواز می خوند. یعنی رودست لطفی بلند می شد. بعد لطفی بهش جواب می داد، یه رقابت دوستانه؛ پاشونو می ذاشتن رو دوش هم و بالا می رفتن؛ باهم اوج می گرفتن. لطفی حظ می کرد از صدای شجریان و به هیجان می اومد و کارهایی می کرد که به طور معمول نمی کرد. شجریان هم وقتی اون سازو می شنید اصلا یه چیز دیگه می شد... آقای عظیمی! این یه کار دست جمعیه، ساز و آواز هردو باید خوب باشد، نه ساز تنها و نه آواز تنها...
ببینید آقای عظیمی! زمانه مساعد نیست. نمی خوام همه چیزو به گردن روزگار و چرخ فلک بندازم ولی واقعا زمانه آدم ها رو به پایین می کشه (تاکید می کند بر کشیدن)... لطفی هم الان مثل قدیما نه ساز می زنه، نه آهنگ می سازه... من هم همین طورم... چقدر وقتمو می کُشم... تعارف که نداریم... آدمی با استعداد ِشاملو اگه تو فرانسه یا روسیه به دنیا اومده بود، چی کم داشت از شاعران بزرگ جهان در دوره ما؟...
- با صدایی سرد و کم رمق می خواند:
سرشک سایه یاوه شد در این کویر سوخته
اگر زمانه خواستی چه گوهری درآمدی

منبع : کتاب پیرپرنیان اندیش

 https://www.aparat.com/v/JmEYl/محمد_رضا_شجریان_-_غوغای_عشقبازان_-_آواز_بر_قطعه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۵۷

ﭘﺪﺭ ﺯﺣﻤﺘﮑﺶ ﺩﺭ ﺩﻣﺎﯼ 50 ﺩﺭﺟﻪ ﺳﺨﺖ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻮﺩ
ﭘﺴﺮ 26 ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺑﯽ ﺗﻮﺟﻪ ﻏﺮﻕ ﺩﺭ اینستاگرام ﺍﯾﻦ ﭘﺴﺖ ﺭﺍ ﮔﺬﺍﺷﺖ :
" ﺑﺴﻼﻣﺘﯽ ﻫﻤﻪ ﯼ ﭘﺪﺭﻫﺎ "... !

ﻣﺎﺩﺭ ﺍﺯ 5 ﺻﺒﺢ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﺧﺎﻧﻪ .
ﻭﻟﯽ ﺩﺧﺘﺮﺵ لنگ ﻇﻬﺮ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻌﺪ ﺩﺭ ﻓﯿﺲ ﺑﻮﮎ ﭘﺴﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ : ﻫﻤﻪ ﯼ ﻫﺴﺘﯽ ﺍﻡ ﻣﺎﺩﺭ ...!

ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﻭﺍﺭﺩ ﺍﺗﺎﻕ ﺩﺧﺘﺮ ﺷﺪ، ﺩﺧﺘﺮک ﺩﺍﺩ ﺯﺩ : ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺎﺭ ﺑﻬﺖ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﯽ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﯿﺎ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻗﻢ، ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﯽ؟؟
ﺭﺍﺳﺘﯽ، ﭘﺴﺖ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻠﯽ ﻻﯾﮏ ﺧﻮﺭﺩ ...

ﻣﺮﺩ ﺗﺎﺑﻠﻮﯼ ﺧﺎﺗﻢ ﮐﺎﺭﯼ ﺷﺪﻩ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺧﺮﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺭﻭﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻧﺼﺐ ﮐﺮﺩ ...
ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ : ﺣﺎﻝ ﺑﺮﺍﺩﺭﺕ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺍﺳﺖ، ﭘﺮﺳﯿﺪﻩ ﺍﯼ ..؟
ﺑﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﮔﻔﺖ : ﺍﻻﻥ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﻧﺪﺍﺭﻡ..
اما ! ﺭﻭﯼ ﺗﺎﺑﻠﻮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ :
«ﺑﯿﺎ ﺗﺎ ﻗﺪﺭ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺑﺪﺍﻧﯿﻢ»!

▪️آیا تا بحال !
ﻫﯿﭻ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯾﻢ ﮐﻪ ﺷﻌﺎﺭ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﺠﺎﺯﯼ، ﭼﻘﺪﺭ ﺑﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭﻣﺎﻥ ﺩﺭ  ﻓﻀﺎﯼ ﺣﻘﯿﻘﯽ ﺷﺒﺎﻫﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ ؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۴۰

پریروز با سایه ( ه ا سایه ؛ هوشنگ ابتهاج) حرف می‌زدم. دو نگرانی بزرگ داشت. می‌گفت می‌ترسم تباهی و تبعیض و آرزوهای ناکامیاب آیینه مهرآیین مردم را مکدر کند. می‌گفت می‌ترسم این پریشان‌احوالی‌ها باعث شود مردم یکدیگر را دوست نداشته باشند. کشور را دوست نداشته باشند. گذشت و بزرگواری را از خاطر ببرند. نگران بود مبادا مردم خُوی از ما بهتران را بگیرند. رنگ روزگار را بپذیرند. سرد و سنگ شوند و دلشان برای هم نتپد و نسوزد. می‌گفت نگرانم مبادا رشته‌های مهربانی و الفت میان مردم بگسلد. این گسیختگی چاره ندارد.

  دیگر اینکه نگران بود غم روزگار و نگرانی از آینده چنان فرو ببردمان که فرهنگ و هنر را فراموش کنیم. می‌گفت نگرانم آیا مردم با اینهمه تشویش و نکبت که از در و دیوار می‌بارد، رغبت و فرصت دارند که شعر سعدی بخوانند و آواز شجریان بشنوند؟ می‌گفت: فرهنگ و هنر پناهگاه انسانیت است. اگر پیوند مردم با هنر و فرهنگ بریده شود، آدمیت نزار و نحیف می‌شود. بی‌پناه می‌شود. مهربانی غروب می‌کند.

    امروز همه جا پر شده از حرمت و احتشام آقای بازیگر! این نشانه خوبی است. بر لب بحر فنا منتظریم و هنوز دل و دماغ داریم که هنر را دوست بداریم و به هنرمند یگانه احترام ‌کنیم. این نشانه خوبی است.

این طرفه بین که با همه سیل بلا که ریخت
 داغ محبت تو به دلها نگشت سرد

 بدرود آقای بازیگر! ثبت است بر جریده هستی دوام تو... مثل عشق! مثل زندگی! مثل هنری که از عشق و زندگی می‌جوشد...

 نور سیاه ؛ یادداشت های ایرانشناسی میلاد عظیمی

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۳۶

میلاد عظیمی: ( خطاب به ه ا سایه)  استاد ! خیام می گه: گر آمدنم به من بُدی  نامدمی ... هیچ وقت با او هم عقیده شدید؟

ه ا سایه ( هوشنگ ابتهاج) : هیچ وقت ( خیلی قاطع می گوید) اگه نیامده بودیم که موسیقی نمی شنیدیم. با همۀ رنج و دردی که زندگی داره، زیبایی به زندگی ارزش زندگی کردن می ده. زیبایی یک قطره شبنم که رو برگ می افته، همون می ارزه به هزار سال رنج آدمی.

با این دریچه هایی که آدمی برای کشف و درک زیبایی داره؛ یعنی حواس ، همین چشم و گوش و لامسه و ذائقه و فلان ، واقعا زیر پای آدمی زیبایی ریخته شده. ما زندگی رو خراب کردیم ...

میلاد عظیمی: بیتی از غزل چاپ نشده خود را می خواند:

نقد عیش ای دل مجو از نسیه خواران بهشت

زاهدان گر زانکه بگذارند دنیا هم خوش است

به یاد بیتهای مشهور سایه می افتم:

زندگی زیباست ای زیباپسند

زنده اندیشان به زیبایی رسند

آن چنان زیباست این بی بازگشت

کز برایش می توان از جان گذشت

از کتاب پیرپرنیان اندیش

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۱۶

زنده باد حصر

(تحلیلی از نقش سرمایه‌های نمادین در توسعه: از دختران شین‌آباد تا رهبران جنبش سبز)

telegr

تنها یک کشته داد. یکی از غواصان که برای نجات بچه‌ها رفته بود در مسیر برگشت بی‌هوش شد و جان سپرد. اما ۱۲ نوجوان فوتبالیست و مربی آنها که دو هفته بود به‌خاطر وقوع سیل و انباشت آب در مسیر غار، در انتهای غار به دام افتاده بودند نجات یافتند. یک هفته بود فعالیت‌های نجات در غاری در کشور تایلند در صدر اخبار جهان بود؛ خبرگزاری‌های بزرگ جهانی لحظه‌به‌لحظه اخبار غار را پوشش می‌دادند. اکنون ظرف یک ‌هفته و با یک ‌حادثه‌ی ساده، نام این غار به شهرت جهانی رسیده است و چه فرصتی بهتر از این برای مقامات تایلند - که گردشگری یکی از مهم‌ترین منابع درآمدی کشورشان است – که بدونِ‌زحمت یک جاذبه‌ی گردشگری جدید با شهرت جهانی در کشورشان ایجاد کنند؟ آیا اکنون شما که این نوشته را می‌خوانید و دو هفته پیش اخبار به ‌دام ‌افتادن ۱۲ نوجوان فوتبالیست تایلندی را از خبرگزاری‌های مختلف شنیده بودید، نام این غار را به خاطر دارید؟ احتمالاً نه. آری در مورد غار «تام لوانگ نانگ نون» سخن می‌گویم. خوب چه اهمیتی دارد؟ حادثه‌ای بود در غاری که با نجات نوجوانان، تمام شد و رفت. اما اگر مقامات کشوری مسئله‌شان توسعه باشد و نگران ارتقاء‌ جایگاه اقتصاد ملی‌شان باشند از هیچ فرصتی برای کشف و ایجاد فرصت‌های توسعه در نمی‌گذرند.

آری تنها یک ‌روز، دقت کنید «تنها یک ‌روز» پس از پایان عملیات نجات، مسئولان دولت تایلند اعلام کردند که غار «تام لوانگ نانگ نون» به موزه تبدیل خواهد شد. خبر خیلی کوتاه بود، اما نشان از دید بلند و توسعه‌خواه سیاست‌گذاران آن کشور داشت. اکنون نام غار «تام لوانگ نانگ نون» در اذهان خواهد ماند. از همان فردای اعلام مقامات، هجوم گردشگران برای دیدن این غار آغاز شده است. خیلی ساده سیاست‌مداران تایلندی این هنر را داشتند که از فرصت پدیدار‌شده توسط یک ‌حادثه بهره ببرند و یک ‌غار گمنام در کشور خود را به یک مکان گردشگری جهانی تبدیل کنند و یک ‌منبع درآمدی جدید برای کل نسل‌های آیندة کشورشان ایجاد کنند که در ‌نتیجة آن صدها شغل مستقیم وغیر‌مستقیم برای کشور ایجاد خواهد شد. به همین سادگی. به این می‌گویند یک‌گام بلند به‌سوی توسعه، یعنی خلق یک‌ سرمایه نمادین از یک حادثه تصادفی. در‌واقع آنها یک غار ناشناخته و گمنام را به چیزی مثل یک چاه نفت بی‌پایان تبدیل کردند که تا صدها سال دیگر از طریق جذب گردشگر خارجی برای کشورشان درآمد تولید می‌کند.

سرمایه نمادین یکی از چهار سرمایه‌ای است که چهار ستون اصلی نظام اقتصادی و اجتماعی هر کشور را تشکیل می‌دهند: سرمایه اقتصادی، سرمایه انسانی، سرمایه اجتماعی و سرمایه نمادین. در تمام هفتاد سال فعالیت نظام برنامه‌ریزی کشور، ما بر سرمایه اقتصادی تأکید داشته‌ایم؛ یعنی صنعت بیاوریم، سد بزنیم،کارخانه بسازیم، پروژه‌های زیربنایی اجرا کنیم و همه حوزه‌های اقتصادی و اجتماعی را با آوردن فناوری‌های جدید، نوسازی کنیم. بعد از انقلاب (در واقع بعد از جنگ) هم گرچه همچنان بر سرمایه‌گذاری‌های اقتصادی متمرکز بودیم (مثلاً در‌حالی‌که بعد از انقلاب جمعیت‌مان دو برابر شده بود، ما سی‌برابر رژیمِ قبل سد ساخته بودیم!) ولی همزمان به سراغ تولید انبوه سرمایه انسانی هم رفتیم. سرمایه انسانی یعنی سرمایه‌گذاری برای پرورش نیروی‌های متخصص و تحصیل‌کرده. در این حوزه هم آن‌قدر پیش رفتیم که مثلاً تعداد مهندسان ساختمان ما بعد از انقلاب چهل‌برابر شده است؛ یا از نظر تعداد فارغ‌التحصیلان همه رشته‌های مهندسی از ژاپن و کره جنوبی هم جلو زده‌ایم. رشد دانش‌آموختگان رشته‌های علوم انسانی که بسیار چشم‌گیرتر است. اما با همة این تلاش‌ها، ما همچنان در شرایط ماقبل توسعه دست‌وپا می‌زنیم. رشد کرده‌ایم، در مواردی پیشرفت هم کرده‌ایم اما هنوز حتی وارد شرایط آستانه‌ای توسعه (یا سال صفر توسعه) هم نشده‌ایم.

چرا؟ چون ما دو سرمایه مهم دیگر را به‌دست فراموشی سپرده‌ایم یا تخریب کرده‌ایم و به‌همین علت نظام اقتصادی و اجتماعی ما نمی‌توانست روی دو‌پایه بایستد و راه برود، در‌حالی‌که انتظار ما این بود که پرش کند. در واقع سرمایه اجتماعی و سرمایه نمادین چیزی بود که ما اصلاً نفهمیدیم چیست و چقدر اهمیت دارد و چگونه باید از آنها محافظت کنیم. بدون این دو سرمایه نه‌تنها توسعه شکل نمی‌گیرد، بلکه حتی اقتصاد هم دیگر درست و کم‌هزینه کار نمی‌کند. مگر کشور ما اکنون انباشته از سرمایه‌های اقتصادی و انسانی نیست؟ پس چرا اقتصادمان بحرانی است؟ دقیقاً به‌همین علت که ذخایر سرمایه‌های اجتماعی و نمادین ما ته کشیده است. این چیزی است که در تمام برنامه‌های توسعه قبل و بعد از انقلاب نادیده گرفته شده است. شما در هیچ‌کدام از آن برنامه‌ها ردِ‌پایی از بحث سرمایه اجتماعی و سرمایه نمادین نمی‌بینید. در برنامه چهارم هم که به همت مرحوم دکتر حسین عظیمی (اقتصاددان) یک بند در مورد سرمایه اجتماعی وارد برنامه‌ شد، هیچگاه جدی گرفته نشد و اصلاً کسی نپرسید سرنوشت آن بند چه شد؟

سرمایه اجتماعی یعنی اعتماد مردم به همدیگر، اعتماد مردم به حکومت، اعتماد حکومت به مردم، احترام به قانون توسط حاکمان، رعایت قانون توسط مردم، همکاری و مشارکت عقلانی و مستمر مردم در فعالیت‌های اجتماعی، همدلی و شفقت مردم نسبت به یکدیگر در زندگی اجتماعی، امید به آینده در میان جوانان، رفتارهای پر از شادی و نشاط در میان مردم، و هرچیزی از این دست که وقتی همه با هم داریم، زندگی‌مان در همة حوزه‌های اجتماعی و اقتصادی و سیاسی، کم تنش‌تر، آرام‌تر، امن‌تر، کم‌هزینه‌‌تر و شادمانه‌تر جریان می‌یابد. وقتی به هم اعتماد داریم راحت‌تر معامله می‌کنیم و راحت‌تر با هم شریک می‌شویم و سرمایه‌گذاری مشترک می‌کنیم؛ وقتی نسبت به هم شفقت داریم، کمتر بوق می‌زنیم و کمتر استرس وارد می‌کنیم؛ وقتی همه قانون را رعایت می‌کنیم دیگر نیازی نیست شهرداری از خودمان عوارض بگیرد تا در خیابان سرعت‌گیر نصب کند و حال خودمان را هنگام رانندگی بگیرد؛ وقتی امید اجتماعی بالاست، جدی‌تر با هم برای فعالیت در یک نهاد مدنی یا یک حزب سیاسی همکاری می‌کنیم؛ و نظایر اینها. اینها دقیقاً همان چیزهایی است که دستِ‌کم تا پایان جنگ، حجم عظیمی از آنها را داشتیم و بعد کم‌کم تولیدشان متوقف شد و در دو دهة اخیر با گسترش رقابت مخرب سیاست‌مداران و بی‌ثباتی‌های سیاسی و فشارهای ناشی از تلاطمات اقتصادی، به‌سرعت تخریب‌شان کرده‌ایم. امروز خیلی بی‌صبریم، خیلی شتاب‌زده‌ایم،‌ خیلی ناامیدیم، خیلی نگران آینده‌ایم، خیلی نسبت به هم بی‌اعتمادیم، خیلی به هم استرس وارد می‌کنیم، خیلی حق یکدیگر را پایمال می‌کنیم، خیلی دروغ می‌گوییم، خیلی برای سیاست‌مداران‌مان جوک می‌سازیم و ...؛ اینها همه یعنی سرمایه اجتماعی در جامعه ما ته کشیده است.

پس، سرمایه‌های اقتصادی از قبل از انقلاب مورد توجه جدی دولت‌ها بودند. البته سرمایه‌های انسانی هم پیش از انقلاب مورد توجه بودند اما نه به‌اندازه سرمایه‌های اقتصادی. سرمایه‌های انسانی بعد از جنگ تحمیلی بود که به‌طور‌جدی مورد توجه دولت‌های بعد از انقلاب قرار گرفت. ولی سرمایه‌های اجتماعی‌مان که از همان قبل از انقلاب نسبتاً خوب بود و با انقلاب بالاتر رفت و در جنگ تحمیلی هم به اوج رسید، متأسفانه از اواخر دهه هفتاد شمسی، به علل متعدد، شروع به تنزل کرد و بعد در دولت نهم و دهم تخریب جدی آن آغاز و حالا هم همچنان دارد تخریب می‌شود. مگر می‌شود رئیس یک قوه به رئیس قوه دیگر بگوید دزد و این یکی به آن یکی بگوید قاتل، و این آن را افشا کند و آن این را، و بعد سرمایه اجتماعی تخریب نشود؟ افسوس که از روی نادانی یا خباثت، کردند آنچه نباید می‌کردند.

اما نکته مهم این‌جاست که سرمایه‌های نمادین را از همان روز اول پیروزی انقلاب تخریب کردیم و اصلاً نفهمیدیم که چیستند و چگونه می‌شود از آنها محافظت کرد و همچنان داریم تخریب می‌کنیم؛ همه‌ی ما باهم. پیشترها حکومت با صدا و سیمایش و این روزها مردم با تلگرام‌شان دست‌به‌دست هم داده‌اند تا تتمه سرمایه‌های نمادین‌مان را تخریب کنند.

سرمایه نمادین چیست؟ هر چیزی که قبلاً سرمایه بوده (از نوع اقتصادی یا انسانی یا اجتماعی یا طبیعی یا فرهنگی و ...) و حالا به شهرت رسیده و مردم برای آن احترام قائل هستند یا مورد توجه کثیری از مردم است و مردم دلشان می‌خواهد آن را ببینند و با آن عکس بگیرند، سرمایه نمادین است. گاهی یک سرمایه اقتصادی مثل یک خانه مسکونی به مرز شهرت و افتخار می‌رسد و تبدیل به سرمایه نمادین می‌شود (مثل خانه بروجردی‌ها در کاشان)؛ گاهی یک انسان که دارای ارزش یا توانمندی ویژه‌ای است یعنی دارای سرمایه انسانی است تبدیل به سرمایه نمادین می‌شود، مثل یک فوتبالیست یا هنرمند یا کنشگر مدنی یا سیاست‌مدار یا دانشمند یا حتی یک فرد عادی که به علت یک حادثه به شهرت رسیده است. مرتضی پاشایی قبلش از مرگش تنها یک آلبوم رسمی منتشر کرده بود؛ اما هجوم مردم از هر قشر و گروهی در مراسم تشییع این هنرمند نشان ‌داد که او به علت آنکه در اوج بیماری سرطان و هنگامی که در‌‌حالِ شیمی درمانی بود، دست از خواندن برای مردم برنداشت و کنسرت برگزار کرد و هنرنمایی‌‌اش را تعطیل نکرد و از زندگی ناامید نشد، برای مردم به سرمایه نمادین تبدیل شده بود.

گاهی کنش جمعی و مشارکت عمومی که نشانه نوعی سرمایه اجتماعی است (مثل عزاداری عاشورا یا مراسم نوروز) تبدیل به یک سرمایه نمادین برای جامعه می‌شود. سایر دارایی‌های یک ملت مثل سرمایه‌های طبیعی (کوهها، رودها و ...) یا سرمایه‌های فرهنگی (شاهنامه، مثنوی، موسیقی سنتی، رقص محلی، لباس محلی و ...) یا سرمایه‌‌های تاریخی (مثل پل خواجو، میدان نقش جهان یا تخت جمشید) هم ممکن است تبدیل به سرمایه نمادین شوند.

اما این سرمایه‌های نمادین به چه‌کار می‌آیند؟ آنها حلقه‌های اتصال جامعه به یکدیگرند. در واقع آنها ستون‌ها و لنگرهای اجتماعی هستند که عناصر اجتماعی و اعضای جامعه حول آنها مجتمع می‌شوند و پیرامون آنها با هم همکاری و مشارکت و کنشگری و تحول‌آفرینی می‌کنند. تشکل‌یابی اجتماعی و هویت‌گیری جمعی، به اتکاء‌ همین سرمایه‌های نمادین است. جامعه فاقد سرمایه‌های نمادین جامعه‌ای ژله‌ای است که در حوادث به‌راحتی به لرزش می‌افتد و خطا می‌کند. در جامعه فاقد سرمایه‌های نمادین امکان فریب‌کاری در سیاست، احتمال خشونت در جامعه، و امکان تلاطم در اقتصاد بالا می‌رود.

وقتی ساختمانی سرمایه نمادین می‌شود همه می‌کوشند در اطراف آن سرمایه‌گذاری کنند و یا ساختمانی شبیه آن بسازند. وقتی فردی سرمایه نمادین می‌شوند همه می‌کوشند اطراف او جمع شوند و با او همکاری کنند. مثلاً وقتی یک پزشک سرمایه نمادین می‌شود، خیلی‌ها می‌کوشند اطراف او جمع شوند و او را حمایت کنند تا بیمارستانی مدرن بسازد. وقتی یک مرجع تقلید سرمایه نمادین می‌شود، شهروندان زیادی می‌کوشند در اقدامات انسان‌دوستانه (مثل ساختن سرای سالمندان یا خانه کودکان بی‌سرپرست یا بیمارستان) با او همراهی کنند. وقتی یک فوتبالیست نمادین برای کمک به زلزله زدگان اقدام می‌کند، دهها هزار نفر با او همراهی و مشارکت می‌کنند و نظایر اینها.

در واقع سرمایه‌های نمادین امید می‌آفرینند و انسجام ایجاد می‌کنند؛ آنها الگو می‌شوند و الگو تولید می‌کنند؛ آنها در بی‌ثباتی عامل اتحاد، ثبات و همبستگی می‌شوند؛ آنها برای تحول‌خواهی و تغییر پیشقدم می‌شوند؛ آنها هر‌جا باشند دیگران سرمایه‌ها و توانمندی‌های‌شان را به همان‌جا می‌برند. در حالت خیلی عادی، سرمایه‌های نمادین جاذبه‌ی گردشگری هستند و موجب جذب سرمایه و درآمد می‌شوند، مثل غار «تام لوانگ نانگ نون» در تایلند که با یک حادثه،‌ نمادین شد و حالا یک جاذبه‌ی گردشگری است. این روزها خیلی از گردشگرانی که به اصفهان می‌آیند سراغ آواز‌خوانی گروهی زیرِ پل خواجو را می‌گیرند. یعنی پل خواجو که خودش در گذشته یک سرمایه اقتصادی بوده و بعداً سرمایه نمادین شده و شهرت جهانی پیدا کرده است، حالا باعث‌شده که آواز‌خوانی دسته‌جمعی اصفهانی‌ها که یک سرمایه اجتماعی محسوب می‌شود، در زیر این پل، تبدیل به سرمایه نمادین بشود و شهرت جهانی کسب کند (ای کاش نیروی انتظامی مفهوم سرمایه نمادین را می‌شناخت و مزاحم آواز‌خوانی مردم در زیر پل خواجو نمی‌شد. بگذریم).

مهم‌ترین سرمایه‌های نمادین یک جامعه، انسان‌های زنده‌ای هستند که به هر علتی (هنرشان، علم‌شان، شهامت‌شان، ثروتشان، سیاست‌مداری‌شان، ایثارشان و ...) سرمایه نمادین شده‌اند. سرمایه‌های نمادینی که مرده‌اند (مثل فردوسی) یا به‌صورت مکان و ساختمان هستند (مثل طاق بستان) بیشتر در شرایط باثبات کشور به کمک ما می‌آیند تا دور هم جمع شویم و خلاقیتی ایجاد کنیم (مثلاً جشنواره‌ای راه بیندازیم، سرمایه‌گذاری مشترکی بکنیم و ...). اما مزیت مهم سرمایه‌های نمادین زنده، این است که درشرایط بی‌ثباتی و بحران و تنش و نگرانی و ناامیدی، به کمک جامعه می‌آیند و شرایط را کنترل و مردم را آرام و امیدوار می‌کنند. در انقلاب هند وقتی مردم دست به خشونت بردند و برخی از انگلیسی‌ها را کشتند، گاندی روزه گرفت و خانه نشین شد و اعلام کرد که مردم هند هنوز آماده استقلال نیستند. همین باعث شد که خشونت‌ها متوقف شود. همچنین وقتی قبایل هندو با هم درگیر می‌شدند گاندی روزه می‌گرفت و آنگاه روسای قبایل می‌نشستند و با هم تفاهم می‌کردند. همین نقش را ماندلا در آفریقای جنوبی بازی کرد وقتی که پس از فروپاشی رژیم آپارتاید، سیاهان خواهان انتقام از سفیدپوست‌های نژادپرست بودند، او با مقاومت خود و با سخنرانی‌های خود مانع شکل‌گیری جنبش انتقام از سفیدان شد. در جریان نهضت ملی شدن نفت وقتی به خاطر تحریم کشورهای غربی، فروش نفت ایران به صفر رسید، مرحوم دکتر مصدق اعلام اقتصاد مقاومتی کرد و سپس دست به انتشار اوراق قرضه ملی زد. هجوم مردم برای خرید اوراق قرضه ملی بی‌سابقه بود و این اوراق چنان اعتبار پیدا کرده که به عنوان «پول مصدقی» مشهور شد و تجار در مبادلاتشان از این اوراق به عنوان پول استفاده می‌کردند. بنابراین رئیس‌جمهوری که می‌خواهد در سخنرانی‌اش اطمینان بدهد که مردم نگران بازار ارز نباشند و به بازارها هجوم نبرند، اول باید به سرمایه نمادین تبدیل شده باشد تا مردم باورش داشته باشند، بعد به کمک سرمایه نمادین خودش، به مردم اطمینان بدهد و نگرانی آنها را رفع کند.

آقای هاشمی رفسنجانی در عرصه سیاست، خیلی جابه‌جا شد و شِلتاق کرد (و با هر جابه‌جایی البته هزینه‌ای تحمیل کرد) تا کم‌کم فهمید چگونه باید حرکت کند تا بتواند نقش سرمایه نمادین را در کشور بازی کند. اینکه از هر طیف و جناح و از قشرهای مختلف جامعه، مذهبی و غیرمذهبی، مدرن و سنتی، حکومتی و غیرحکومتی،‌ خوش‌حجاب و چادری،‌ فقیر و غنی، بالا‌شهری و پایین‌شهری و ... در تشییع جنازه آقای هاشمی شرکت کردند نشان می‌دهد که ایشان در اواخر عمر خود واقعاً به یک سرمایه نمادین ملی تبدیل شده بود.

آقای احمدی‌نژاد به‌خاطر تصمیم‌های خطیری که به‌سرعت می‌گرفت و جدیتی که در اجرای آنها داشت (صرف‌نظر از درستی یا نادرستی آن تصمیم‌ها) داشت به مرز نمادین‌شدن نزدیک می‌شد اما نه خودش از سرمایه خودش محافظت کرد، نه جناحی که او را بر سرِ‌‌کار آورد حواس‌شان بود، و نه نسل جوانی که به فناوری اطلاعات مجهز شده بود اجازه داد و بنابراین همه دست‌به‌دست هم دادند تا این سرمایه نمادین شکل نگیرد. آقای خاتمی، اکنون یک سرمایه نمادین تمام‌عیار است. همین که با یک پیام ویدئویی در هنگام انتخابات، موجی از امید می‌آفریند به معنی این است که سرمایه نمادین است. اما متأسفانه اکنون که در کوران حوادثیم و نیاز به حضور جدی ایشان در عرصه سیاسی و اجتماعی داریم، از روی محافظه‌کاری و نگرانی اینکه مبادا سرمایه نمادینش آسیب ببیند، دست به هیچ‌کاری نمی‌زند. ظاهراً حکومت تحرک ایشان را منع کرده است، اما یادمان نرود که سرمایه نمادین منع‌شدنی نیست؛ سرمایه نمادین در زندان هم می‌تواند فعال باشد و نقش نمادین خود را بازی کند. خاتمی نقطه مقابل احمدی‌نژاد است. احمدی‌نژاد، با بی‌پروایی خودش را تخریب می‌کند و خاتمی با پروای زیاد سرمایه نمادینش را در زر‌وَرَق پیچیده است. آه آه که چه تنهاییم ما ملت ایران!

و تجربه افسوسناک جاری‌مان نیز تجربه روحانی است. او که پیش از انقلاب یک «فعال سیاسی» بود، بعد از انقلاب با گرفتن مسئولیت‌های سیاسی، به یک «شخصیت سیاسی» تبدیل شد. با انتخاب او به ریاست جمهوری، روحانی به یک «سرمایه سیاسی» تبدیل شد. وقتی برای دوره دوم ریاست جمهوری، دوباره ملت ایران به او رأی داد و با برخی قول‌وقرارهایی که در انتخابات گذاشت، همه‌چیز آماده بود تا روحانی به یک سرمایه نمادین تبدیل شود. اما متأسفانه نه خودش مراقبت کرد و نه رقبایش مجال دادند و نه نظام سیاسی تمایل داشت، و اکنون نیز جامعه تیشه را برداشته است تا الباقی آنچه نمادین‌شدنی بود را نیز تخریب کند. من در لحظه کنونی، تلاطم بازار ارز را و سقوط ارزش پول ملی را موضوعی اقتصادی نمی‌دانم. شکی نیست که سیاست‌گذاران اقتصادی ما در دولت‌های قبل و کنونی خطاهای بزرگی کرده‌اند، اما تلاطم بازار ارز در این یکی دو ماه، ریشه اقتصادی ندارد، بلکه ریشه اجتماعی دارد و ناشی از بی‌اعتمادی جامعه است. اینکه هرچه مقامات التماس می‌کنند که به جامعه بباورانند که اوضاع خوب است و نگران نباشند و جامعه باور نمی‌کند، به خاطر این است که هیچ سرمایه نمادینی در میان دولت‌مردان نداریم که با مردم صحبت کند و آنان سخنش را باور کنند.

و من همیشه از این بابت افسوس می‌خورم که چرا یک جامعه باید این همه هزینه کند تا شخصیتی را به مرز نمادین‌شدن برساند و بعد به‌سرعت او را تخریب کند؛ و این حکایت همیشگی جامعه ما بوده است. بزرگانی چون محمدعلی فروغی و قوام‌السلطنه قبل از انقلاب و سیاست‌مدارن بسیاری بعد از انقلاب داشتیم که تا مرز نمادین‌شدن رفتند و بعد سایر نخبگان یا حکومت یا مردم عادی آنها را تخریب کردند. در همین یکی دو سال اخیر کاوه مدنی داشت به یک سرمایه نمادین در حوزه محیط زیست تبدیل می‌شد که اگر شده بود می‌توانست عامل جذب صدها نخبه ایرانی از خارج از کشور بشود اما نگذاشتند؛ نمی‌دانم احمق بودند یا با این کشور عناد داشتند.

جامعه ما یک جامعه مثال‌زدنی در تخریب سرمایه‌های نمادینش است. هنوز نه حکومت ما می‌داند و نه مردم ما که وقتی یک مرجع تقلید را یا یک سیاست‌مدار برجسته را یا یک هنرمند را یا یک فوتبالیست را تخریب می‌کنند، مثل این است که دارند یکی از ستون‌های تخت جمشید را تخریب کنند.

ما متخصص تخریب سرمایه‌های نمادین یا جلوگیری از تشکیل آنها هستیم. فوتبالیست‌مان را به‌خاطر مدل مویش یا نحوة صحبت‌کردنش تخریب می‌کنیم؛ هنرمندمان را به‌خاطر مواضع سیاسی‌اش تخریب می‌کنیم؛ سیاست‌مدار ترازِ‌ جهانی‌مان را به خاطر آنکه دوستش نداریم تخریب می‌کنیم، شکارگاه خسرو‌پرویز در قلب کرمانشاه را که می‌توانست به یک جاذبه گردشگری تبدیل شود، به خاطر ناآگاهی‌مان به حوزه علمیه تبدیل می‌کنیم و قدرت جاذبه آن را برای میلیون‌ها فارسی‌زبان کشورهای همسایه نادیده می‌گیریم؛ پایه عظیم سیمانی دکل‌های تله کابین اصفهان را بر روی دیوارها و پی‌های باقی‌مانده از شاه دژ، قلعه نظامی عصر ساسانی، در کوه صفه نصب می‌کنیم؛ کاروان‌سرای تاریخی تحدید را در قلب اصفهان به برج سیمانی جهان‌نما تبدیل می‌کنیم؛ حمام خسرو‌آقا را در اصفهان برای کشیدن خیابان، شبانه تخریب می‌کنیم؛ جنازه رضا‌شاه را گم‌وگور می‌کنیم؛ وستا قادر را که می‌توانست نماد مظلومیت ایران در حملات شیمیایی در جنگ تحمیلی باشد، در گمنامی و بی‌کسی رها می‌کنیم؛ شهر بم را که می‌توانستیم به همان‌صورت تخریب‌شده پس از زلزله نگهداریم و به تنها «شهر- موزه» تاریخی جهانی برای زلزله تبدیل کنیم، شتاب‌زده و به‌صورت ناقواره و زشت بازسازی می‌کنیم؛ دختران سرخ‌چهره‌ی شین‌آبادی را که می‌توانستیم به عنوان نمادی برای توجه به ایمن‌سازی و نوسازی مدارس و به عنوان سفیران ایران برای جلب‌ همکاری جهانی برای نوسازی مدارس معرفی کنیم، فراموششان کردیم تا حالا مجبور شوند برای تکمیل درمان خود دست به تحصن بزنند؛ امیر‌انتظام را که ماه گذشته پس از عمری صبوری پر کشید به‌خاطر گذشت بزرگی که کرد و قاضی و زندانبان خود را بخشید به نماد عفو عمومی و آشتی ملی تبدیل نکردیم؛ مصلای بزرگ تهران را و صحن جامع رضوی را با آن همه هزینه‌های سنگین که برای‌شان کردیم به یک نماد معماری ملی که در جهان نمونه باشد تبدیل نکردیم؛ قدمگاه امام‌رضا در نیشابور را به یک مکانی برای برگزاری نمایش سالیانه عبور کاروان امام و جذب شیعیان از همه جهان تبدیل نکردیم؛ روستاهای ارمنی‌نشین در بویین‌‌و‌میاندشت را که دارای جاذبه‌های گردشگری هستند و می‌توانستند بسیاری از گردشگران مسیحی که وارد ایران می‌شوند را به‌سوی خود جلب کنند، رها کردیم و برایشان مدرسه نساختیم تا خانواده‌ها مجبور به ترک آنجا نشوند؛ قبر هارون‌الرشید را در مشهد بازسازی نکردیم تا به‌جاذبه‌ای گردشگری برای تمام جهان اسلام تبدیل شود؛ در بسیاری از حجره‌های اطراف میدان نقش جهان اصفهان، پادشاهان و شاهزادگان صفوی آرمیده‌اند که می‌توانستیم آنها را به زنجیره‌ای از جاذبه گردشگری تبدیل کنیم و نکردیم.

و بیش‌از‌همه جگرم برای مریم میرزا‌خانی داغ است که وقتی به‌عنوان نخستین زن و به‌عنوان نخستین ایرانی در سال ۲۰۱۴ بزرگترین جایزه جهانی ریاضیات (مدال فیلدز) را دریافت کرد، می‌توانست شخصیت نمادینی برای جوانان کشورمان تبدیل شود که ارزش آن از خیلی از آثار تاریخی کشورمان بیشتر بود؛ ولی فقط به‌خاطر نداشتن روسری او را مخفی کردیم و به جوانان کشورمان معرفی نکردیم و صداوسیمای‌مان لالمونی گرفت و هیچ دانشگاهی به کشور دعوتش نکرد و اجازه ندادیم در کشور شناخته شود؛ مثل اینکه کاخ چهل‌ستون را به‌خاطر تصاویر خانم‌‌های خوش‌حجاب روی دیوارهایش، تعطیل کنیم. یعنی دقیقاً همان‌کاری که قاجارها با دیوارهای کاخ چهل‌ستون کردند که روی نقاشی‌های عصر صفوی گچ کشیدند، ما داریم با آدم های زنده‌مان که می‌توانند نمادین شوند می‌کنیم. حالا تو بگو حق چنین جامعه‌ای نیست که لیدی گاگای آمریکایی الگوی دخترانش شود؟

ما در ساختن سرمایه‌های نمادین ناتوانیم. جامعه ما از تبدیل چهره‌های علمی و هنری و سیاسی و فرهنگی به سرمایه نمادین ناتوان است. متأسفانه حکومت ما هم عامدانه از شکل‌گیری سرمایه‌های نمادین غیرحکومتی در عرصه‌های دینی، سیاسی و هنری جلوگیری می‌کند. و البته چنین حکومتی حقش است که یک دختر بی‌باک بتواند با رقص زیبای خود در شبکه‌های مجازی به جاذبه و الگویی برای نسل نو تبدیل شود. آری حکومتی که از ساختن سرمایه‌های نمادین در حوزه سیاست ناتوان است و هر‌گاه یک سیاست‌مدار به مرز نمادین‌شدن برسد سعی می‌کند او را تخریب و از صحنه به‌ در‌ کند، حقش است که یک جوان فاقد تجربه سیاست‌ورزی، رهبری اعتراضات خیابانی دی‌ماه را بر‌عهده بگیرد. حکومت باید بداند اگر سیاست‌مداران با‌تجربه اما منتقد را به حاشیه براند و آنان را تخریب کند، آنگاه در اعتراضات بعدی چهره‌های گمنام اما هیجان‌زده‌ای رهبری اعتراضات را به‌دست می‌گیرند و سرمایه نمادین نسل جدید می‌شوند. چهره‌هایی که دیگر رفتارشان قابلِ‌پیش‌بینی نیست و احتمالاً قابل‌مذاکره نیز نخواهند بود. راستی حکومتی که سیاست‌مدار نجیبی چون خاتمی را تخریب و تضعیف و ممنوع می‌کند حقش نیست که یک شومن تلویزیونی رهبری مخالفان و منتقدانش را در دست بگیرد؟

برای هر حرکت بلندمدت عقلانی، و برای عبور به سلامت از بحران‌های اجتماعی و سیاسی، و برای جذب سرمایه‌های اقتصادی، و برای تشکیل جامعه‌ای خلاق و پویا، و برای حفظ ثبات و امنیت کشور، ما نیاز به تولید انبوه سرمایه‌های نمادین داریم. سوریه فروپاشید چون سرمایه نمادین ملی نداشت و بنابراین از هر محله جوانکی سر برآورد و رهبری اعتراضات را بر‌عهده گرفت و چنین شد که دهها گروه معارض در سوریه به جان حکومت و جامعه افتادند و شد آنچه نباید می‌شد. مخالفین دولت سوریه هنوز که هنوز است برای اجماع و همکاری جمعی بر سر یک رهبری واحد به توافق نرسیده‌اند. چرا؟ چون سوریه سیاست‌مداران نمادین برجسته نداشت و همه شخصیت‌ها در سایه حکومت اقتدارگرای اسدان پدر و پسر، یا کوتاه‌قد ماندند یا نابود شدند.

در میان رأ‌ی‌دهندگان به مهندس موسوی در سال ۸۸ شاید من تنها کسی بودم که وقتی در اسفند ۸۹ خانم رهنورد و آقایان موسوی و کروبی به حصر افتادند بسیار خرسند شدم. چون می‌دانستم اگر آنها در بیرون بمانند، سرمایه سیاسی آنها مستهلک می‌شود. آنان اگر حصر نمی‌شدند قاعدتاً همچنان و البته با روندی نزولی به اعتراض خود ادامه می‌دادند. بنابراین به تدریج انرژی اجتماعی پشت سر خود را از دست می‌دادند؛ چون وقتی اعتراض آنها بی‌نتیجه می‌ماند هواداران آنها نا‌امید و منفعل می‌شدند و احتمالاً مخالفان‌شان هم تمام ناکامی‌های دولت دهم را به بی‌ثباتی حاصل از فعالیت‌های سیاسی آنها نسبت می‌دادند. اگر هم فعالیت اعتراضی خود را کاهش می‌دادند و از ادعای خود مبنی بر تقلب در انتخابات دست می‌کشیدند، به‌طور طبیعی به یک سیاست‌مدار سازش‌کار فاقد اصول و بی‌پرنسیب تبدیل می‌شدند و اعتبار خود را می‌باختند. اما محصور‌کردن آنها، آن سرمایه‌های سیاسی را به سرمایه نمادین ملی تبدیل کرد. اینکه مردم احساس کنند هنوز در این کشور سیاست‌مداری هست که صداقت دارد و بتوان به سخن او اعتماد کرد و او را باور داشت، سرمایه عظیمی است که باید برای مصالح آینده کشور حفظ شود.

بی‌گمان اکنون حفاظت از آنان بر عهده همه ما اعم از حکومت و جامعه است. ما آنان را برای روزهای مبادای این کشور - که شاید نزدیک باشد - نیاز داریم. اگر بحران‌های اقتصادی و اجتماعی و محیط زیستی ما به تنش‌های سیاسی بینجامد ما به کسانی نیاز داریم که مردم آنها را باور داشته باشند و حاضر باشند پشت آنها مجتمع شوند و در تعاملات سیاسی و اجتماعی آنان را نماینده خود بدانند. وگرنه خیلی ساده وارد دوران آشوب‌های فراگیر و شورش‌های کور و فاقد رهبری خواهیم شد.

یادمان باشد که در ایران نوینی که نسل دختران نوجوان و تحصیل‌کرده، پیشتاز و سردمدار تحولات اجتماعی آن شده‌اند ما به یک سرمایه نمادین زن، بسیار نیازمندیم. بی‌گمان آینده این کشور در دست زنان و دختران تحصیل‌کرده است (چه برای ساختن چه برای تخریب) و این حجم عظیم جمعیت بانوان دارای تحصیلات عالی، نیاز به شخصیت نمادین اعتماد‌بخش دارد، و اکنون برای نخستین بار در تاریخ ایران پس از مشروطیت یک شخصیت زن سیاسی، نه به‌خاطر در قدرت‌بودن بلکه به‌خاطر در قدرت‌نبودن، به موقعیت نمادین رسیده است و این موهبت کمی نیست. یعنی اکنون خانم رهنورد تنها سرمایه نمادین ملی و غیر‌حکومتی زن در جامعه ماست، جامعه‌ای که نیروی عظیم تحول‌آفرین آن در آینده، زنان خواهند بود. ما البته زنان بزرگ فراوانی در این کشور داریم که در تحولات کشور مشارکت کنند اما آنان در سطح کنشگر مدنی یا شخصیت سیاسی یا حتی سرمایه سیاسی یا مدنی فعالیت می‌کنند. تنها سرمایه نمادین ملی زن در این کشور که شاید بتواند هیجانات سیاسی و اجتماعی بانوان تحول‌خواه کشور را در آینده جهت ببخشد و به مسیری عقلانی ببرد، خانم رهنورد است.

آری داستان حصر سران جنبش سبز، تنها موردی است که حکومت ناخواسته موفق شده است سه سرمایه نمادین ملی برای کشور تولید کند. ما امروز سپاسگزاریم از هرکس که فرمان حصر را صادر کرده است. خدمتی که او ناخواسته به این کشور کرده است، بی‌نظیر است. در دورانی که تمام سرمایه‌های نمادین ملی ما یکی‌یکی تخریب شدند یا اعتبار خود را از دست دادند، جامعه ما اکنون سه سرمایه نمادین ذخیره‌شده در حصر دارد که برای گذار از بحران‌های پیشِ‌ رو می‌تواند به آنها اعتماد کند.

پس، زنده‌باد حصر. آی زندانبان‌های عزیز دست‌تان را می‌بوسیم. لطفاً مراقب سرمایه‌های نمادین ما در حصر باشید. لطفاً از آنها خوب مراقبت کنید. لطفاً به آنها غذاهای سالم بدهید. لطفاً به آنها بگویید هر روز ورزش کنند تا سرحال و قوی بمانند. لطفاً به آنها اجازه دسترسی به شبکه‌های مجازی را بدهید تا با زبان نسل جدید آشنا شوند. حرف‌هایی که در انتخابات ۸۸ می‌زدند حالا دیگر قدیمی شده است. آنها باید با زبان و واژگان و نیازهای نسل جوان آشنا شوند؛ باید چهره‌های جدید نسل جوان را بشناسند؛ و باید از عشق و نفرت‌های این نسل آگاه شوند تا در روز مبادا بتوانند به زبان همین نسل با آنان سخن بگویند.

پس مراقب سلامت سرمایه‌های نمادین محصور ما باشید. چون به‌زودی برای مهار و مدیریت انواع بحران های ملی به کنشگری و حضور اعتماد‌آفرین آنها نیازمند خواهیم شد. در این روزگار سختی که در پیش داریم، و برای مهار هیجانات نسلی که روزاروز بر خشم و کینه‌اش افزوده می‌شود، تخت جمشید به کارمان نمی‌آید، چاه‌های نفت هم دیگر از دست‌شان کاری ساخته نیست، چشم امید ما به همین چند سرمایه نمادینی است که هنوز بی‌اعتبار نشده‌اند. سلام ما را به آنها برسانید.

محسن رنانی   5 مرداد 1397

http://renani.net/index.php/texts/notes/708-2018-07-27-05-07-35

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۵۰