پردۀ ِ پندار

شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند

پردۀ ِ پندار

شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندها

دفتر روشنایی میراث عرفانی بایزید بسطامی تصحیح و تحقیق محمدرضا شفیعی کدکنی روی میز بود.

م ع (میلاد عظیمی مصاحبه گر کتاب پیر پرنیان اندش): خوندید این کتابو؟

ه ا سایه (هوشنگ ابتهاج) : آره ، دیروز رضا (دکتر شفیعی کدکنی) این کتابو با دو سه کتاب دیگه آورد. از دیروز هی تورّق می کنم و خیلی بخشهاشو خوندم. همین پیش پای شما یه چیزی تو این کتاب خوندم و کلی خندیدم . بگیرید این صفحه ها را بخونید:

از مشایخ خویش شنیدم که می گفتند یک روز سعید منجورانی از بایزید کرامتی از سعید راعی برای خویش طلب کرد. بایزید به او (سعید راعی) اشارت کرد . جون عزم دیدار وی کرد او را در کنارِ گوسفندان خود ندید ؛ در حالی که گرگ به نگه بانی ِ گلّه او پرداخته بود . چون سعید راعی بازگشت آن دو با یگدیگر همنشین شدند و انس گرفتند. سعید راعی گلیم خویش را برون آورد و گسترد و طعامی که داشت بر آن نهاد.سعید منجورانی در سخن آمد و بدانجا رسید که گفت آرزوی انگور دارم . و قصدش آزمون ِ او بود تا کرامتی ازو ببیند.سعید راعی چوبی که در دست داشت بشکست . نیمی از آن چوب را بر یک جانب  که بر کنارش نشسته بودند غرس کرد و نیمی دیگر را که خود نشسته بود . به قدرت خدای ، در حال ، انگور برآورد از جانب ِ منجورانی انگورِ سیاه و از جانب خودش انگور سفید . سعید راعی به سعید منجورانی گفت بخور! سعید منجورانی گفت چون است که آنکه در جانب من است انگور سیاه است و آنکه از جانبِ توست سفید؟ سعید راعی گفت از این روی که تو آرزوی آن را داشتی و در طلب آن بودی و آنچه در جانب من ظاهر شد به اراده و آرزوی من نبود.

ه ا سایه غش غش می خندد. با لحنی خاص و پر از طنز و طعنه این بیت حافظ را می خواند:

صوفی نهاد دام و سر حقّه باز کرد

بنیاد  مـکر  با  فلک  حقۀ باز  کـرد

ه ا سایه: حرفهای خیلی قشنگ دارن این صوفیه ولی عین کارتونه ؛ آرزوهای آدمی تو کارتونها محقق می شه دیگه؛ از دیوار می رن تو، رو آب راه می ره، رو آتیش می رقصه؛ عین کارتونه. خیلی جعلیات کردن. من دلم می خواد یکی بشینه و این اوهامو تجریه تحلیل بکنه. واقعا این کراماتشون حکایتیه ؛ خیلی مضحکه! اصلا شدنی نیست. اگه هم کسی این کاره رو بکنه باید گفت : خُله . مثلا یک ماه غذا نخوره ،که چی بشه؟ من به هیچ کس این حرفها رو به این لحن نمی گم ولی به شما می گم ، بلکه بیدار بشین.

م ع : می خندد و می خندیم ... حس می کنم که دلم تیره شده است!

از کتاب پیر پرنیان اندیش ص 1165

  

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۵ ، ۱۱:۵۸

در دنیا قحط الرجال شده... شما دروۀ جوونی ما رو نگاه کنین: در آمریکا ، روزولت، در انگلیس ، چرچیل ؛ در فرانسه دوگل. با حالا مقایسه کنین ... خیلی غم انگیزه ، خیلی شرم آوره... یه جور بی عقلی ، یه جور بی حیایی بر دنیا حکومت می کنه...این بی عقلی آدمو به وحشت می اندازه ... من از نوجوونی از دو جور آدم می ترسیدم و تا می دیدمشون راهمو کج می کردم: یکی آدم مست بود و یکی این زنهایی که کنار خیابون می ایستادن... از مست پرهیز می کردم چون کنترل نداشت و هر کاری ازش برمی اومد ، از اون زنها می ترسیدم چون با خودم می گفتم اگه بیان داد بزنن که فلان فلان شده پولِ منو بده ، من چی کار کنم و چطوری توضیح بدم... حالا آخر عمری می بینم که کار دنیا به دست مستها و فواحش افتاده ... خیلی غم انگیزه

این بیت را که تازه سروده می خواند:

گوی زمین به چنبر دیوانگان فتاد
کار جهان به کامِ دلِ نابکار شد

انجام کار ، غارت خونین باغ بود

بعد از هزار سال که گفتی بهار شد

از کتاب پیرپرنیان اندیش ه ا سایه

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۵ ، ۲۰:۴۷

" من فقط خواننده ام . سازم سازی است که همراه با کلام است. من باید کلام را انتخاب کنم تا همان حرفی را که آهنگساز با آهنگش می زند، من با کلام بگویم . می روم در کتاب های شعر جست و جو می کنم. بعد آن را بیان می کنم با بیانی که خودم از آن تاثیر گرفتم. شعری که من می خونم دیگر شعر حافظ ، مولوی یا سعدی نیست! این ، حرف من ، و مال من است. از آن وام گرفتم ولی حرف خودم را می خواهم بگویم . حرف مردم را با این شعر می گویم . تحت تاثیر همان کلمات و تحت تاثیر چیزی که در وجودم هست، شعر را انتخاب می کنم ." (استاد شجریان در کتاب سروش مردم)

استاد در فیلم دلشدگان از مثنوی مولوی و حافظ اشعاری را می خواند که هیچکدام به تنهایی و با خواندن متن آنها ، احساس و مفهومی که در که آواز می شنوید به شما منقل نمی کند .

گر ز حال دل خبر داری بگو

ور نشانی مختصر داری بگو


مرگ را دانم؛ ولی تا کوی دوست

راه اگر نزدیکتر داری بگو

(مثنوی)

ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است
ارغنون ساز فلک؛ رهزن اهل هنر است

چون از این غصه ننالیم
چون از این غصه ننالیم چرا نخروشیم

گل به جوش آمد و از می‌نزدیمش؛ آب‍‍ی

لاجرم؛ زآتش حرمان و هوس میجوشیم

حاف‍‍ظ؛ این حال عجب با که توان گ‍‍فت

با که توان گفت؛ که ما
بلبلانیم
بلبلانیم؛ که در موسم گل خاموشیم

(حافظ)

از لینک زیر بشنوید

http://www.aparat.com/v/DjQlv/صدای_ماندگار_استاد_شجریان_در_فیلم_دلشدگان1 

رهزن اهل هنر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۵ ، ۱۴:۳۱

دربارۀ (مثنوی) بانگ نی با ه ا سایه گفتگو می کردیم . به این بیت رسیدیم:

آینه بر سنگ زد آن خوش نگار

تا بر آن پاکیزه ننشیند غبار

سایه توضیحاتی داد که در شناخت جهان بینی او سودمند است:

آن خوش نگار ، آن زیبا رو آینه رو بر سنگ می زنه. زشت رو اگه آینه رو بر سنگ بزنه خُب طبیعیه اما اونکه زیبا رو هست آینه رو زد شکست؛ یعنی مهمترین چیز برای شما در زندگی این است که زندگی دیگران و طبعاً خودتونو آلوده نکنین. برای اینکه زندگی را از خطر آلودگی نجات بدید خود زندگی رو نابود می کنین؛ یعنی به مرگ خودتون تن می دین . این حساب دو دوتا چهارتاست؛ یعنی پاکیزگی این آینه اصل اساسی شماست. برای اینکه آینه ای که آلوده می شه دیگه قیمت نداره و اگه بشکنه بهتره که باعث آلودگی یه آینه باشه ، باعث آلودگی یک پاکیزه بشه.

از کتاب پیر پرنیان اندیش

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۵ ، ۲۱:۰۷

منصور حلاج را هنوز روح ، تمام جمال ننموده بود و اگر نه  "اناالحق" چه‌گونه گوید؟ حق کجا و انا (منم =منیّت) کجا؟ این انا چیست؟ حرف چیست؟ در عالَم روح نیز اگر غرق بودی، حرف کی گنجیدی؟ الف کی گنجیدی؟ نون کی گنجیدی؟

گفت:خدا یکی است.
گفتم:اکنون تو را چه؟
چون تو در عالمِ تفرقه ای،
صدهزار ذرّه

هر ذرّه درعالم ها پراکنده
پژمرده،فروفسرده.
او خود هست

وجودِ او قدیم هست.
تو را چه؟

چون تو نیستی.

منبع مقالات شمس تبریزی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۵ ، ۲۰:۰۳

مَــــــــــــــــــــــــــــــــرد

مـَـرد جانور ناهنجاری است که مغز در او سلطۀ  بیمارگونه ای یافته است .مغز ، برای آن به ما داده شده بود که کارکرد هیجانهای ما را منظم کند، غریزه های مان را زیر کنترل درآرد، سوداهای (تند مزاجی ها)  ما را بر ما روشن سازد . امّا در مَرد که فرهنگی دروغین و انبوه فرسوده اش کرده است، مغز از مهار کردن سیلاب درونی عاجز مانده و خود همچون خاک ِ زرد رنگ ِ رُس با آن در آمیخته است، هر دو درهم رفته اند و با هم بسان رودی پر گِل و لای می غلتند. گرایش های دل بهانه از مغز می گیرد و مغز از دیوانگیهای کور غریزه پیروی می کند. چنین است که برخورد یک ایده ( پنداشت) کافی است تا زیباترین ساختمانهای دوستی های مردانه را از پایه بلرزاند. یادهای بیست ساله ، آزمونهای هر روزه ، رنجها و شادیهای مشترک ،رازگویی های طولانی و احترام متقابل ، همینکه صفیر وحشیانۀ ایدهِ ( پنداشت) دیوانه ،این ماده غول  برخاست ، همه به یک ساعت محو می شود ، این سودای ناگهانی مغز است که برای بتی بی چهره (ایده) افروخته می شود؛ میهن ، دین ، عدالت، حق ، آزادی، بشریّت ... مشتی واژه ، واژه !... غرور خودسر ِهوس است که در قفس ایده ،خود را به میله می زند و نعره سر می دهد . و آنها دیگر مرد را نمی بیند ، مرا ، دوست تو ، خود تو ! ... باد سموم بر ریگ بیابان می وزد... من در طول زندگی ام، دو یا سه بار گروه دوستان ِ مَردم  را عوض کرده ام. هر گروه با همۀ وجود به کارگاه خود دلبسته است ، تا مدتی معیّن . بیرون کارگاه ، تمام شد ! همقطاران دیروزین دیگر حتّی مرا نمی شناسد. همه از دودمان هوراس *اند :

کوریاس:"من هنوز می شناسمتان ، و همین است که مرا می کُشد..." **

زنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان

زنان ناتوانی های خود را دارند . آنان کنیز  دل اند . دل، آنگاه که دوست می دارد، در پی فهمیدن چرایی اش نیست، به منطق چندان اهمیت نمی دهد ! او منطق خود را دارد؛ و اگر در معشوق چیزهایی هست که دیدنش را دوست ندارد ، نمی بیندش: ساده است ، باید آن چیزها را دید  که دوست می داریم . مردها به این فریبکاری بیصدای دل خیره سر از سر برتری و تحقیر لبخند می زنند . هر چه هست ، زنان مانند ایشان فریب خورده و بندۀ آن غول بی چهره (ایده) نیستند، ایده ، که با چشمان شیشه ای و پاهای عنکبوت وارش تار سیاهش را در انبار گَرد گرفته می تند!

اطاق پاکیزه و گرم است ، کف آن روفته. روی مبلها ، شاید چیزکهای زینتی بیش از اندازه نهاده اند. ولی چهرۀ مهربان زن ، در پای چراغ ، به انتظار شماست ، و جای شما آنجاست، همان جای همیشگی. شما اگر عوض شده اید ، جای تان هیچ عوض نشده است:باز در آن جای بگیرید! خاموش! عوض شدن تان را نخواهد دید....

مطمئن باشید ، خوب هم آن را دیده اند! زن نگاهی نافذتر از نگاه شما روانشناسان خودپسند دارد. هیچ چیز از نظرش دور نمی ماند، هیچ. حتی کوچکترین موجی که بر چهرۀ معشوق بگذرد. نقشه جغرافیایی این چهره را ، کوه و رودهایش را ، زن بسیار خوب می شناسد!... امّا دغل می بازد،انگشتان چالاکش ، روی کاغذ خط هایی را که خود می خواهد پاک می کند و  از نو می کشد... ای انگشتان گرامی! غرور مردانه ام گاه از سر حماقت بر شما خشم  گرفته است . چه ، می خواستم مرا همان ببینند که من خود را می دیدم . چه کسی از ما بر حق  بود؟ عقل یا عشق؟ ... ای دستهای دوست داشته ، بر شما بوسه می زنم . از من درگذرید ! عشق ، خود بالاترین عقل است...

*  هوراس و کوریاس ، چهره های نمایشنامه هوراس اثر کوردنی

** مصرعی است از نمایشنامه هوراس

منبع : کتاب سفر درونی  رومن رولان ترجمه به آذین

  

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۵ ، ۱۶:۱۰

گفتگوی سه نفره ه ا سایه ، مسعود جعفر و میلاد عظیمی

جعفری بحث اخلاق و رابطۀ آن با اقتضائات "واقعیت" زندگی بشری را پیش کشید  .

سایه گفت : شما وقتی مفاهیمی مثل وفاداری ، ایمان ، عشق و قس علی هذا ، رو جدا می کنین از روابطی که در واقعیت زندگی انسان وجود داره، به این نتیجه می رسین که وفاداری در هر صورتی خوبه، حالا چه به شیطان باشه چه به خدا ؛ چه به خیر باشه یا به شر باشه ولی آیا واقعاً برای آدمیزاد امکان پذیره اینهمه سعه صدر داشته باشه، اینهمه وسعت نظر داشته باشه ؛ حتی عرفای ما آیا تونستن که به یک مسامحۀ مطلق برسن؟ ظاهراً در توان انسانی نیست این قضیه ...

میلاد عظیمی : استاد! آیا از فرمایشات شما می شه نتیجه گرفت که مکارم اخلاق در زندگی شخصی یک جور اطلاق دارن اما در عرصۀ عمل اجتماعی محدود و منوط به برخی مصلحت سنجی هاست؟

ه ا سایه : بی شک ! متاسفانه یا خوشبختانه این طوره... بستگی داره از چه منظری به قضیه نگاه کنین . ناچار باید مصلحت ها را در نظر گرفت. آزادی یک ارزشه اما به محض اینکه دو نفر می شین مفهوم آزادی مختل می شه. یه دوستی داشتیم که برای ثابت کردن حرفش، انگشتشو از نزدیک چشم من رد می کرد ، وقتی می گفتم: چرا اینکارو می کنی ، می گفت: من به تو چی کار دارم، من آزادم انگشتمو در فضا حرکت بدم .اون چیزی که او آزادی می دونست ، من نادیده گرفتن حریم چشم خودم تلقی می کردم. چون نزدیک پلکمو حریم خودم می دنوم. هر دو تا هم داریم راست می گیم . ولی وقتی دو نفر می شیم یک حریم یک حرمتی به وجود می آد. اینها قرادادهای اجتماعیه به قول روسو ،

جعفری: اصلاً اخلاق در ارتباط با دیگرانه که معنا پیدا می کنه.

ه ا سایه : در این صورت شما از کدوم انسان دارین حرف می زنین ؛ انسان ِ در اجتماع یا یک انسانِ مطلق در خلا؛ در بیرون از زمان و مکان و بیرون از همۀ روابط که وجود داره . دو تا نتیجه کاملاً متضاد می گیریم.

واقعاً چه جور باید نگاه کرد به دنیا ، به انسان ؟ اگه از یک انسان ِ در اجتماع حرف می زنیم اون وقت یک قواعد دیگه ای حاکم می شه؛ می رسه به اونجا که دروغ مصلحت آمیز بِه از راست فتنه انگیز. هنوزم محل بحثه که آیا شیخ سعدی حق داشته این حرفو بزنه یا نه ؟ حرفش درسته یا نه؟ گلستان رو که می خونین خیلی حرفهای عجیب توشه اما عین حقیقته.

مشکل اینه که ما با معیارهای انسان مطلقِ  در خلا دربارۀ انسان ِ در اجتماع داوری می کنیم و نتایج عجیب و غریب می گیریم.

عظیمی : حالا انسان  در اجتماع تا چقدر می تونه به نظر شما ارزشهای انسانی رو فدای مصلحت کنه؟

ه ا سایه : تا اونجا که انسان بمونه ... ولی واقعاً نمی دونم . خیال می کنم یک آدم صادق نمی تونه بگه « چقدر یا چه درصد» . در هر « آن » فرق می کنه . بستگی داره با چی روبه رو بشه ...

آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست

ازکتاب پیر پرنیان اندیش

آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۲۳

دو جا تو دیوان حافظ هست که این آدم صبور ، فریاد می زنه ؛ یکی تو " آهوی وحشی "...

نکرد آن همدم دیرین مدارا

مسلمانان مسلمانان خدا را

این بی تابی اصلا به حافظ نمی آد .... یکی هم اونجاست ؛

مهیمنا ! به رفیقان خود رسان بازم

(مُهَیمَنا) =ای ایمن کننده از ترس (خداوندا)

از کتاب پیرپرنیان اندیش - ه ا سایه

http://www.aparat.com/v/lEc17

 

http://www.aparat.com/v/lEc17

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۰۸

دو برادر که یکی دائم الخمر بود و دیگری لب به مشروب نمی زد و هر دو  پسر یک مرد  همیشه مست بودند به نزد روانشناس رفتند . روانشناس پرسید:
شما چرا دائم الخمر هستید؟ و او جواب داد بسیار واضح است از یک پدر دائم الخمر آیا می توان پسری غیر از من انتظار داشت؟ پزشک رو به دومی کرده و پرسید ، چرا شما لب به مشروب نمی زنید؟ و او پاسخ داد که بسیار روشن است ؛ پس از آنکه زندگی و سرنوشت و بد بختی های پدرم را دیدم و زیان های الکلی بودن را لمس کردم آیا می خواستید بازم هم به مشروب نزدیک شوم ؟ چنانکه می بینید هر دو  برادر از پدر آموختند یکی با نفی آن روش   و دیگری با قبول آن .
 دو کس بر حدیثی گمارند گوش
از این تا بدان، ز اهرمن تا سروش (فرشته)
یکی پند گیرد دگر ناپسند
نپردازد از حرف گیری به پند
فرومانده در کنج تاریک جای
چه دریابد از جام گیتی نمای؟ (سعدی)

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۳۹

پادشه باید که تا به حدی خشم بر دشمنان نراند که دوستان را اعتماد نماند که آتش خشم اول در خداوند(صاحب) خشم افتد پس آنگه زبانه بخصم رسد یا نرسد

نشاید بنی آدم خاک زاد
که در سر کند کبر و تندی و باد
ترا با چنین تندی و سرکشی
نپندارم از خاکی، از آتشی
در خاک بیلقان برسیدم به عابدی
گفتم مرا به تربیت از جهل پاک کن
گفتا برو چو خاک تحمل کن ای فقیه
یا هرچه خوانده ای همه در زیر خاک کن
بدخوی در دست دشمنی گرفتارست که هرکجا که رود از چنگ عقوبت او خلاص نیابد
اگر ز دست بلا بر فلک رود بدخوی
ز دست خوی بد خویش در بلا باشد
از گلستان سعدی
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۰۷