پردۀ ِ پندار

شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند

پردۀ ِ پندار

شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندها

از کتاب پیر پرنیان اندیش در صحبت ه ا سایه

میلاد عظیمی : به مناسبتی این بیت را خوندم :
نقش و نگار کعبه نه مقصود شوق ماست
نقشی بلندتر زده ایم آن نگار کو
ه ا سایه : آقای عظیمی ! اول این غزل خلاصۀ عرفان ماست و از این لحاظ اصلا نظیر نداره ؛
ای دل به کوی او ز که پرسم که یار کو
در باغ پر شکوفه که پرسد بهار کو؟
بهار اصلا وجود خارجی نداره... همۀ جهان آیاتی از اوست ؛ مجموعۀ اینها می شه بهار. ما بهارو به آثارش می شناسیم . این چکیدۀ عرفان ایرانیه :

در باغ پر شکوفه که پرسد بهار کو...
کمی مکث می کند (ه ا سایه) و این بیت را می خواند:
روزی چراغ روی تو روشن شود ولی
چشمی کنار پنجرۀ انتظار کو

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۵ ، ۱۷:۱۵

" گفتن" جان کندن است

"شنیدن" جان پروردن

عرصه سخن بس تنگ است!

عرصه معنی فراخ

از سخن پیش تر آ

تا فراخی ببینی و عرصه بینی !
شمس تبریزی

 دیگر نمی توان به افسانه پیشرفت به بهای کاربُرد زور و در بند کشیدن آزادی اعتماد کرد. سرشت آدمی تحملش نمی کند. آزادی هم در هر قدم وسوسه بیراهه رفتن با خود دارد و چه بهتر! به شرط آن که همان تجربه اش ما را به راه بازآورد، یا راه تازه ای به روی ما بگشاید. به گمان من، آدمی در روزگاری ِکه هستیم، در تلاش و تکاپوی آزمایش بیراهه ها است. آنچه در سرزمین های شمالی ما (فروپاشی شوروی) روی داده است و می دهد، همین است. و یقین دارم که در مرزهای آن محدود و متوقف نمی ماند. این یک آزمایش سراسری جهانی است که تازه آغاز شده است. انقلابی است جهانی. همراه درد و رنج و فقر و مرگ و سرگشتگی روحی صدها میلیون تن. ولی حرکت کلی اش در راستای نزدیکی جانها و سرانجام یگانگی سازمانها و نهادها در پهنه زمین خواهد بود. زمان دولتهای جداگانه در کارِ بسر آمدن است. حکومت جهانی بر پایه عدل و برابری و آزادی و احترام به شخصیت آدمی، می رود که به یک ضرورت بقای کره خاکی ما بدل شود. و این حکومت جهانی به حد اعلا بدور از تمرکز و تا حد ممکن بی نیاز از نیروی سرکوبگر خواهد بود. کاش بودند اندیشه وران پاک و مردم دوستی که پروژه ساختمان جامعه سراسری آینده را ترسیم می کردند و طلایه داران عصر نوین انسانیت می شدند! فرصت کم است و زندگی زمین در خطر است.

  نامه م ا به آذین به دوستش

 سه شنبه، بیست و ششم مرداد 1372

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۵ ، ۲۰:۱۹

ماکس پلانک فیزیک دان آلمانی پس از دریافت جایزه نوبل 1918 ، به تور علمی دورآلمان رفت، هر جا دعوت می شد ، همان سخنرانی اش را درباره مکانیک جدید کوانتوم ایراد میکرد، بعد از مدتی ،شوفر پلانک سخنرانی او را حفظ شده بود .

یکروز به او گفت " پروفسور پلانک، این که هر روز باید یک سخنرانی  ارایه بدهی حتما خسته کننده است . نظرت چیست در مونیخ من سخنرانی کنم؟ تو می توانی ردیف جلو بنشینی و کلاه شوفری مرا بپوشی . این کار برای هر دو ِ ما تنوع است." پلانک از این ایده خوشش آمد . بنابراین ؛ آن روز عصر راننده سخنرانی طولانی ای راجع به مکانیک کوانتوم برابر حضار شناخته شده ارائه داد. در ادامه ، یک استاد فیزیک بلند شد و سوالی کرد. راننده خودش را عقب کشید و گفت " هرگز فکر نمی کردم کسی در شهر مدرنی مثل مونیخ چنین سوال ساده ای بپرسد ! شوفر من جوابش را می دهد!"

چارلی مانگر معتقد است : دو نوع دانش وجود دارد . اول دانش واقعی . آنرا در مردمی می بینیم که زمان و تلاش فراوانی را برای فهم یک موضوع صرف کرده اند .نوع دوم ، دانش ِ شوفر نامیده می شود،دانش افرادی که فقط وانمود می کنند بلدند.آنها شاید صدا یا موی خوبی داشته باشند ، اما دانشی که از آن حمایت می کنند مال خودشان نیست آنها طوطی وار کلمات را شیوا به زبان می آورند، طوری که انگار از روی نوشته می خوانند

متاسفانه تمایز قایل شدن بین دانش واقعی و دانش ِ شوفر بیش از پیش سخت شده است. اما یک شاخص کاملا واضح بین این دو نوع افراد وجود دارد . کارشناسان و صاحبان دانش واقعی به مرزهای آنچه می دانند و آنچه نمی دانند واقف اند. اگر احساس کنند خارج از دایره توانایی های شان قرار دارد ، به سادگی سکوت می کنند یا می گویند " نمی دانم" این جمله را با افتخار و بدون عذرخواهی می گویند . اما از کسانی که دانش ِ شوفر دارند هر جمله ای را خواهید شنید غیر از جمله " نمی دانم "

منبع: کتاب هنر شفاف اندیشیدن

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۵ ، ۱۴:۰۵

اختران را شب وصلست و نثارست و نثار

چون سوی چرخ عروسیست ز ماه ده و چار

زهره در خویش نگنجد ز نواهای لطیف

همچو بلبل که شود مست ز گل فصل بهار

جُدی را بین به کرشمه به اسد می‌نگرد

حوت را بین که ز دریا چه برآورد غبار

مشتری اسب دوانید سوی پیر زحل

که جوانی تو ز سر گیر و بر او مژده بیار

کف مریخ که پرخون بود از قبضه تیغ

گشت جان بخش چو خورشید مشرف آثار

دلو گردون چو از آن آب حیات آمد پر

شود آن سنبله خشک از او گوهربار

جوز پرمغز ز میزان و شکستن نرمد

حمل از مادر خود کی بگریزد به نفار

تیر غمزه چو رسید از سوی مه بر دل قوس

شب روی پیشه گرفت از هوسش عقرب وار

اندر این عید برو گاو فلک قربان کن

گر نه‌ای چون سرطان در وحلی کژرفتار

این فلک هست سطرلاب و حقیقت عشقست

هر چه گوییم از این گوش سوی معنی دار

شمس تبریز در آن صبح که تو درتابی

روز روشن شود از روی چو ماهت شب تار

زهره = Venus : الهه عشق و زیبایى،

جُدی= بزغاله ؛ Polaris  ـ ستاره قطبى

اسد = شیر درنده ؛  ستارة پر نور این صورت فلکی، قلب الاسد نام دارد

حوت= ماهی ؛ یکی از صورت های فلکی

مشتری=پنجمین و بزرگترین سیاره از سیارات منظومه شمسی که هر 12 سال یک بار به دور خورشید می گردد.

زحل=کیوان ؛ ششمین سیاره از سیارات منظومه شمسی، دارای حلقه ای نورانی و زیبا. حرکت وضعی اش ده ساعت و چهارده دقیقه و حرکت انتقالی اش بیست و نه سال و نیم می باشد، در نجوم قدیم جزء ستارگان نَحس به شمار می آمد.

مریخ=  Mars  :آسیب رساندن، بهرام، چهارمین سیاره از منظومة شمسی

خورشید= ستاره ای که سیارات منظومة شمسی به گرد آن می چرخند؛ستاره بامداد،

دلو= ظرف آبکشی، سطل . 2 - نام یازدهمین برج از برج های دوازده گانه

سنبله=یک خوشه ؛  از صورت های فلکی جنوبی و ششمین برج از بروج دوازده گانه

جوز= گردو.

میزان=ترازو. ؛- هفتمین برج از برج های دوازده گانه که خورشید در حرکت ظاهری خود ماه مهر در آن قرار می گیرد.

حمل= بره . ؛ صورت فلکی بره ؛ اولین برج از بروج دوازده گانه می باشد

نفار= رمیدن، دور شدن

تیر=خدنگ، پیکان، سیارة عُطارد

مه= قمر زمین، سیارة کوچکی که به دور خود و دور زمین می گردد و از خورشید نور می گیرد. 2 - ماه نهم بارداری یا زمان زایمان . 3 - در ایران قدیم روز دوازدهم از هر ماه شمسی . 4 - (کن .) معشوق زیباروی . 5 - زیبا، قشنگ .

قوس=کمان ،  نام یکی از صورت های فلکی جنوبی

عقرب= کژدم ؛ جِ عقارب .؛  نام صورتی فلکی در نیم کرة جنوبی آسمان و نام هشتمین برج از بروج دوازده گانه که خورشید در حرکت ظاهری خود، آبان ماه در این برج قرار می گیرد.

گاو=1 - از حیوانات اهلی علفخوار. 2 - نام دومین برج از برج های منطقه البروج که خورشید در اردیبهشت ماه در این برج دیده می شود، ثور

سرطان= - خرچنگ . 2 - برج چهارم از بروج دوازده گانة منطقه البروج،

وحل= گل و لای .

فلک=آسمان، سپهر، گردون

شمس= آفتاب، خورشید.؛ شمس تبریزی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۴ ، ۱۵:۳۰

باز بنفشه رسید جانب سوسن دوتا

باز گل لعل پوش می‌بدراند قبا

بازرسیدند شاد زان سوی عالم چو باد

مست و خرامان و خوش سبزقبایان ما

سرو علمدار رفت سوخت خزان را به تفت

وز سر که رخ نمود لاله شیرین لقا

سنبله با یاسمین گفت سلام علیک

گفت علیک السلام در چمن آی ای فتا

یافته معروفیی هر طرفی صوفیی

دست زنان چون چنار رقص کنان چون صبا

غنچه چو مستوریان کرده رخ خود نهان

باد کشد چادرش کای سره رو برگشا

یار در این کوی ما آب در این جوی ما

زینت نیلوفری تشنه و زردی چرا

رفت دی روترش کشته شد آن عیش کش

عمر تو بادا دراز ای سمن تیزپا

نرگس در ماجرا چشمک زد سبزه را

سبزه سخن فهم کرد گفت که فرمان تو را

گفت قرنفل به بید من ز تو دارم امید

گفت عزبخانه‌ام خلوت توست الصلا

سیب بگفت ای ترنج از چه تو رنجیده‌ای

گفت من از چشم بد می‌نشوم خودنما

فاخته با کو و کو آمد کان یار کو

کردش اشارت به گل بلبل شیرین نوا

غیر بهار جهان هست بهاری نهان

ماه رخ و خوش دهان باده بده ساقیا

یا قمرا طالعا فی الظلمات الدجی

نور مصابیحه یغلب شمس الضحی

چند سخن ماند لیک بی‌گه و دیرست نیک

هر چه به شب فوت شد آرم فردا قضا

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۴ ، ۱۵:۱۰
چو نتوان راستی را درج کردن ـــــــــــ دروغی را چه (چرا) باید خرج کردن


    این شعر گنجوی که به انگلیسی و زبانهای اروپایی دیگر ترجمه شده در مقدمه کتابهای درسی «خبرنویسی» درج شده و با استناد به آن به کسانی که بعدا «خبرنویس» می شوند گوشزد می شود که اگر نتوانند حقیقت یک رویداد را بنویسند بهتر است که از آن بگذرند تا مطلب نادرست و ناقص بنویسند و بخورد مخاطب دهند. مخاطب خریدار خبر است و نباید به او کم فروشی و بنجل فروشی کرد.

نقل از سایت روزنامک 12 مارس 22 اسفند

http://www.iranianshistoryonthisday.com/farsi.asp

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۱۶

  از کتاب " با سعدی در بازارچه زندگی" صدرالدین الهی

حاجت مشاطه نیست
مردان خانواده قدیمی ما آرایش را بر زنان نمی پسندیدند و دختران خانواده که به خانه شوهر می رفتند همواره مورد سرزنش خانواده شوهر بودند که چرا دستی به صورت نمی برند و رنگی به رخساره نمی زنند. این سنتی شده بود که تا ما به عقل نرسیدیم به حکمت آن پی نبردیم.
عمه پیر خردوری داشتیم که نامش مریم خانم بود و چهره ای صاف و روشن چون مریم عذرا داشت. به او «حکیم الهی زن ها» می گفتند. در خانه و نزد پدر همه دروس آن روزگار را از صرف و نحو تا معانی و بیان خوانده و دقایقی در شعر می دانست که امروز با به یاد آوردن آنها چاره ای جز سر به تحسین فرود آوردن ندارم.
زنی بود میانه بالا، کشیده صورت و به روزگار پیری که من دیده بودمش هنوز شعشعه جوانی از سر و رویش می تافت، کم حرف می زد و کم گوی بود. از آنها که احترام را با خود به هرجا که قدم می گذارند به همراه می برند و حریم حرمت همیشه چون فرشی به زیر پایشان گسترده است. هرگز نام ما بچه های کوچک ده دوازده ساله را بی ذکر «آقا» یا «خانم» بر زبان نمی آورد با هیچکس حتی خدمتکاران خانه به صیغه دوم شخص مفرد خطابی نداشت.
هربار که مرا می دید به اعتبار آن که هم نام برادر از دست رفته بی فرزندش بودم به سینه ام می فشرد و هنوز مشام من از بوی خوش هل و گشنیزی که در دستک چارقد سفیدش پیچیده بود پر است.
با حوصله ای غریب با هرکس به زبان خود او سخن می گفت و یکی از شادمانی های بزرگ ما هر صبح جمعه رفتن به خانه عمه مریم خانم که همه به او «بی بی» می گفتند بود. جلیقه مخمل می پوشید چه در تابستان و چه در زمستان و همیشه در جیب جلیقه سکه های کوچک نقره داشت. از من می خواست حکایتی از گلستان یا بوستان پندی از سنایی یا عطار بخوانم. و هر وقت که از پس خواندن خوب برمی آمدم سکه ای در دستم می نهاد و اگر غلط می خواندم به مهربانی همه حکایت را از سر می خواند و وعده می داد بار دیگر که من بی غلط خواندم پاداش آن را خواهد داد.
عروسی بزرگی در پیش بود در خانواده های وابسته به ما شور خریدن لباس و لوازم آرایش بیداد می کرد اما در نزد ما پنداری که هیچ اتفاقی در شرف روی دادن نیست. روز حنابندان آمد و گذشت کسی از خانواده ما طاس و مشربه و سینی و قالیچه به حمام قُرق شده محل که «حمام خشتی» نام داشت نفرستاد. کنجکاوی کودکانه من که سال ها بود آزارم می داد برانگیخته شد . کنجکاوی این که چرا مادرم بیچاره فقط سرمه دانی دارد از ترمه و یک قوطی پودر کُتی و همین؛ و بر سر طاقچه خانه خاله هایم قوطی های رنگارنگ سرخاب و سفیداب به قطار چیده شده است. رفتم پیش بی بی شعرم را خواندم پول سفیدم را گرفتم و با احتیاط گفتم:
-بی بی من یک سئوال دارم!؟
به مهربانی تمام گفت:
-آقا صدرالدین بفرمائید اگر بدانم جواب می دهم!
همیشه همینطور بود تا نمی دانست سخن نمی گفت و من پرسیدم:
-چرا خانم های خانواده ما مثل دیگر خانم ها شب عروسی و ایام عید بزک نمی کنند؟
دستی به سرم کشید و گفت:
-پسرم این یک حکایت قدیمی است. حالا که پرسیدید برایتان می گویم. حکایت از مراسم عروسی مادربزرگ شما یعنی مادر من شروع شد. مادرم زنی بلند بالا، مهتابی صورت، ابرو کمان و سیاه چشم بود. من با او شانزده سال اختلاف سن داشتم و وقتی او به خانه پدرم آمد دختر بالغ پانزده ساله ای بود. این دختر را جد شما برای پسرش خواستگاری کرده بود که تازه تحصیلاتش را در محضر «حاج ملاهادی سبزواری» در خراسان تمام کرده و به تهران آمده بود. پدربزرگ من با پدر دختر، حاج سید رضی لاریجانی استادش هم مسلک و هم عقیده بودند و بعدها هر دو حکمت الهی درس می دادند و این درس در نزد فقها و علمای دینی درس مقبولی نبود. علمای دین معتقد بودند که حکما چون می خواهند وجود خدا یا واجب الوجود را از طریق عقل و استدلال ثابت کنند و در نتیجه به بسیاری از احادیث سست و اخبار نادرست اعتقاد ندارند، طبعاً پای ایمانشان می لنگد. به این جهت نه دختر به حکما می دادند و نه از حکما دختر می گرفتند. اینها که عده زیادی هم نبودند ناچار باید بین خود عروسی می کردند.
مراسم عقد و عروسی در آن روزگار خیلی مفصل تر از این بود که حالا هست. حالا فقط یک حمام عروسی می گیرند و مراسم حنابندان. اما در آن روزگار فقط تهیه مراسم عقد و آرایش عروس یک هفته ای به طول می انجامید!
من با تعجب پرسیدم:
-چرا یک هفته؟
-چه می دانم خوب رسم بود. یک روز تمام روناس می جوشاندند که به رنگ قرمز است و آن را به حنا اضافه می کنند که زردی حنا را بگیرد. یک روز وسمه می جوشاندند که ابروها را با آن رنگ کنند. یک روز سرمه می سائیدند که به چشم بکشند و اینکارها همه در حیاط اندرونی که به اعتبار مال و منال صاحب عروسی بزرگ یا کوچک بود گاهی با شرکت بیش از دویست سیصد زن صورت می گرفت که در حال تهیه وسایل بزک، داریه و تنبک و طشت می زدند و آواز می خواندند و گاهی هم با بشکنی و رقصی و بگو بخندی دل مضطرب عروس را شاد می کردند. وقتی همه وسایل آرایش فراهم می شد تازه مشاطه و شاگردانش وارد معرکه می شدند. اول عروس بعد ینگه های عروس و بعد بقیه را می آراستند. بند می انداختند. زیر ابرو برمی داشتند. اگر صورت عروس جوشی بود زاج سفید می سوزاندند و به آن می مالیدند. اگر بر اثر بند انداختن صورت عروس ورم می کرد آب کاسنی و شاتره بخوردش می دادند و روغن یاس به صورتش می مالیدند. بعضی وقت ها هم لازم می شد که عروس را تعمیر کنند.
من کودکانه پرسیدم:
-مگر عروس خراب می شد که باید تعمیرش کنند؟
بی بی خنده کوتاهی کرد. کمتر می خندید اما دندان هایش آنقدر ریز و سفید و منظم بود که وقتی به آن نگاه می کردی یاد تسبیح صدف می افتادی. در جواب من گفت:
-بله، بعضی عروس ها آبله رو بودند. بعضی پیشانی ناصاف داشتند. مشاطه در این اوقات کارش این بود که موقتاً این عیب ها را برطرف کند. آن وقت می فرستادند چند قلوه گوسفند می آوردند پوست قلوه را برمی داشتند توی لعاب به دانه که چسبندگی داشت خیس می کردند و می چسباندند روی مُهر آبله یا ناهمواری پیشانی. بعد روی پوست قلوه سرخاب و سفیداب می مالیدند . آرایش عروس گاهی دو شبانه روز طول می کشید به صورتش پولک رنگی براق می چسباندند مثل این عروسک های فرنگی. خلاصه عروسی که از زیر دست مشاطه و شاگردانش در می آمد یک چیزی بود مثل ماما خمیره و خرد و خمیر از خستگی. هرچه بزک عروس مفصل تر و سنگین تر بود بر اعتبار عروس و قدر مشاطه افزوده می شد. خوب خوب متوجه شدید که عروس چطور حاضر می شد؟
من در دنیای رنگین کودکی تصور می کردم که این عروس که به قول بی بی تنبان فنری، پیرهن زری، چارقد نقده به بَر و آن همه آرایش به رو دارد موجودی بس دیدنی و خندیدنی است.
بی بی ادامه داد و گفت:
-شب عروسی پدرم بعد از آن که همه مراسم انجام شد، حکیم را به حجله فرستادند تا با عروس جوان تنها شود. اما هنوز در حجله بسته نشده بود که حکیم آمد بیرون سر به زیر انداخته و آمرانه گفت:
-یک دست آفتابه لگن با آب گرم بیاورید.
هیچکس نفهمید که او آفتابه لگن برای چه می خواهد چون منظور داماد فراهم شد خود بیرون در ایستاد و به دو نفر از زن ها گفت:
-بروید دست و صورت حلیمه خانم را بشوئید و خشک کنید تا من به حجله قدم بگذارم.
شنگ و شیون زن ها بلند شد حاصل یک هفته دویدن و رنگ کردن و عروس آراستن داشت به باد می رفت. اول خواستند مخالفت کنند. اما داماد بیرون حجله بود و حکم، حکم داماد بود. چند زن مسن تر پادرمیانی کردند که:
-آقا میرزا شمس الدین این همه زحمت کشیدیم برایتان عروس مثل دسته گل به حجله فرستادیم. باجی مشاطه دارد دق می کند مگر می شود دست و روی عروس را شست؟
حکیم الهی با حلمی عجیب و صدای آرامش گفت:
-خانم ها من مشاطه لازم ندارم زنم هم مشاطه لازم ندارد. سعدی فرموده:
حاجت مشاطه نیست روی دلارام را.

قبل و بعد از جراحی بینی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۲۴

آن که حق است ،گمانش به گمانِ تو که نیست !

گفت بیرون ز جهان است ،جهانِ تو که نیست !

هر که پنداشتی از خویش به جای تو نشاند

چه توان داد نشانی ز نشانِ تو که نیست

تا چنین هرچه مرا بود و توان نیز فزود

همه از آنِ تو شد، چیست از آنِ تو که نیست

از تنِ زنده روان تو روان است، که گفت؟

بی تنِ زنده روان است روانِ تو که نیست

گفت عالم همه در بندگی شیطان اند

گفتم ای زاهدِ خودبین به زیانِ تو که نیست

ره به معنی نبرد آن که به صورت نگرد

سایه گفتند که صوفی ست به جانِ تو که نیست.

http://www.aparat.com/v/LgWHU/پنداشت-_امیرهوشنگ_ابتهاج_(سایه)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۰۴

دئدی دئدیم ( گفتم ،گفت)
دئدیم:ای غنچه دهن،کونلومو قان ائیله میسن،
(گفتم ای غنچه دهان دلم را خون کرده ای )
دئدی:بیجا یئره عشقیمده فغان ائیله میسن!
(گفت بیجهت در عشق من فغان کرده ای)
دئدیم:انصاف ائله،اینجیتمه منی،عاشیقینم،
(گفتم مروت نما و آزارم مده ، عاشقت هستم)
دئدی:گئت،سیرریمی دونیایا عیان ائیله میسن!
(گفت برو که رازم در عالم آشکار نموده ای)
دئدیم:- آغلاتما منی سرو بویون شوقونده،
(گفتم مرا در اشتیاق سرو قدت نگریان )
دئدی:گوز یاشینی بیهوده روان ائیله میسن
(گفت اشک چشمت را بیهوده جاری ساخته ای)
دئدیم:- آخیر گوزه لیم،باغ و باهاریم سنسن،
(گفتم آخر زیبای من! تو باغ و بهار منی )
دئدی:- سن عومرونو حسرتله خزان ائیله میسن.
گفت عمرت را با حسرت گذرانده و پاییز کرده ای!)
دئدیم:- آز چکمه میشم گوزلرینین حسرتینی،
(گفتم کم حسرت چمشم هات را نکشیده ام)
دئدی:- اوز کونلونو یئرسیز نیگران ائیله میسن.
(گفت دل ات بی خود نگران کرده ای )
دئدیم :عشقینده اسیرم،منه بس خیری نه دیر؟
(گفتم اسیر عشقتم ، پس فایده اش چیست؟)
دئدی:- اولده بو سئودادا زیان ائله میسن.
(گفت از اول هم در این داد و ستد زیان کرده ای )
دئدیم:عشق اتشی نئیلر منه،قورخان دئییلم!
(گفتم آتش عشق چکارم می کند ! ترسو نیستم )
دئدی:-بیچاره یانارسان نه گمان ائیله میسن؟!
( گفت بیچاره می سوزی ، چه خیال کرده ای ؟!)
دئدیم:- ای گول،من ازلده نده گوزل عاشیقییم،
(گفتم ، گلم از اول هم عاشق زیبایها بودم)
دئدی:- سن روحونو عشق ایله جوان ائیله میسن.
(گفت تو روحت را با عشق جوان نموده اید)
دئدیم:- هر گون سر-کویوندا دولانماقدیر ایشیم،
(گفتم در کوی تو سرگردانی کار روزانه ام است)
دئدی:- واحد،نه گوزه ل یئرده مکان ائیله میسن!
(گفت واحد چه جای خوبی را انتخاب نموده ای )

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۴۲

این غزل یکی از آرمانی ترین غزل های ه ا سایه است . در این غزل به اتوپیا و آرمانشهرهای بشری  و درد و رنج رسیدن و اندیشیدن به این مدینه فاضله اشاره می کند ، علت نرسیدن به این آرمانها را می گوید که :

علت ان است که بیمار و طبیب انسان نیست .

هم بیمار(جامعه)  انسان نیست و هم طبیب (کسانی که می خواهند جامعه را اصلاح کنند) انسان ( انسان معنوی = خواسته های انسانی در درازمدت ندارند، خواسته ها و هوای نفس غالب می شود)

رنج دیرینه
حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست
آه ازین درد که جز مرگ منش درمان نیست
این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم
که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست
آنچنان سوخته این خاک بلا کش که دگر
انتظار مددی از کَرم باران نیست
به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت
آن خطا را به حقیقت کم ازین تاوان نیست
این چه تیغ است ؟که در هر رگ من زخمی ازوست
گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست
رنج دیرینه ی انسان به مداوا نرسید
علت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست
صبر بر داغ دل سوخته باید چون شمع
لایق صحبت بزم تو شدن آسان نیست
تب و تاب غم عشقت دل دریا طلبد
هر تُنک حوصله را طاقت این توفان نیست
سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست

http://www.aparat.com/v/Jogzh/رنج_دیرینه_-_هوشنگ_ابتهاج

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۱۱