پردۀ ِ پندار

شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند

پردۀ ِ پندار

شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندها

خاطره ای از سفر به ویتنام: آنها درباره آمریکا چگونه فکر می کنند؟

"آنچه بین ما و آمریکا گذشته، مربوط به گذشته بود؛ ما به آینده نگاه می کنیم."

روز قبل به جنگل های اطراف هوشی مین رفته بودم، جایی که جنگ های گسترده ارتش آمریکا و مردم ویتنام با شدت بیشتری در جریان بوده است. آمریکا در 20 سال حضور اشغالگرانه اش در ویتنام، از هیچ جنایتی علیه مردم این کشور فروگذار نکرده بود. در موزه جنگ ویتنام به ما گفتند که تعداد بمب هایی که آمریکا بر سر مردم ویتنام ریخت از تعداد کل بمب های استفاده شده در جنگ جهانی دوم بیشتر بود.
عصر ایران؛ جعفر محمدی - چندی پیش سفری کوتاه به ویتنام داشتم. در پرواز "هوشی مین" به "هانوی" که حدود 2 ساعت به طول انجامید، فرصتی دست داد تا با یکی از همسفران ویتنامی ام گفت و گو کنم.
نتیجه تصویری برای داوری و قضاوت
روز قبل به جنگل های اطراف هوشی مین رفته بودم، جایی که جنگ های گسترده ارتش آمریکا و مردم ویتنام با شدت بیشتری در جریان بوده است. آمریکا در 20 سال حضور اشغالگرانه اش در ویتنام، از هیچ جنایتی علیه مردم این کشور فروگذار نکرده بود. در موزه جنگ ویتنام به ما گفتند که تعداد بمب هایی که آمریکا بر سر مردم ویتنام ریخت از تعداد کل بمب هایی که متحدین و متفقین در جنگ جهانی دوم علیه هم استفاده کرده بودند، بیشتر بود.

آمریکایی ها همچنین از بمب های شیمیایی گوناگونی در این جنگ استفاده کردند و باعث شدند تا سه نسل از ویتنامی ها با مشکلاتی از قبیل جنین های نارس یا متولدین معلول مواجه باشند. در موزه جنگ ویتنام، چند نفر از این معلولان مادرزاد که قدی حدود 50 سانتی متر داشتند، با دست هایی کوتاه و صورت هایی دفرمه شده، صنایع دستی درست می کردند و به توریست ها می فروختند. آنها بخش زنده موزه بودند.
حجم حملات و وحشیگری های ارتش آمریکا به حدی بود که بخش زیادی از مردم ویتنام، ناگزیر بودند در هزاران کیلومتر تونلی که زیر جنگل ها کنده بودند زندگی کنند و حتی مدارس و بیمارستان هایشان را نیز به این تونل های زیر زمینی منتقل کنند. با این حال، آمریکایی ها آنان را در زیر زمین هم راحت نمی گذاشتند و با سم پاشی جنگل ها و نیز انداختن بمب هایی که اکسیژن هوا را می بلعید، آنان را در تونل هایشان نیز قتل عام می کردند.

با این حال، مقاومت 20 ساله مردم ویتنام که البته با کمک های شوروی سابق و چین همراه بود، آمریکا را ناگزیر به عقب نشینی از این کشور کرد و بدین ترتیب، یک شکست تاریخی برای ایالات متحده ثبت شد.
حجم جنایاتی که آمریکایی ها علیه مردم ویتنام انجام داده بودند در مقایسه با ستم های آمریکا علیه ایران، مانند مقایسه فیل و فنجان است. از این رو، برایم جالب بود که بدانم مردم ویتنام درباره آمریکا چگونه می اندیشند.
وقتی موضوع را با همسفرم در میان گذاشتم، اولین جمله اش این بود: "آنچه بین ما و آمریکا گذشته، مربوط به گذشته بود؛ ما به آینده نگاه می کنیم."
او که خودش را معلم معرفی کرد چنین ادامه داد: بین کشورها سه نوع رابطه می تواند وجود داشته باشد: "جنگ، فقدان ارتباط و صلح."
و سپس از من پرسید: کدامش بهتر و انسانی تر است؟ و بی آن که منتظر پاسخ من شود گفت: "معلوم است که صلح از همه چیز بهتر است و ما در رابطه مان با جهان و از جمله با آمریکا صلح را انتخاب کرده ایم."

به او  وقایع جنگ ویتنام و جنایت های آمریکا را یادآوری کردم و آقای معلم نیز گفت: "در آن جنگ آمریکا به ما آسیب های زیادی زد. آیا این دلیل خوبی است که ما همان آسیب ها را ادامه دهیم و به خودمان بیشتر صدمه بزنیم؟"
از او خواستم بیشتر توضیح دهد و او گفت: "اگر ما با آمریکا در همان حال جنگ یا قهر بودیم آیا همین هواپیمای بوئنیگ نو که الان سوارش هستیم را می توانستیم سوار شویم؟ آیا مردم ویتنام که آن همه از جنگ آسیب دیده اند باید بتوانند از تکنولوژی روز استفاده کنند یا این که چون سال ها قبل با آمریکا جنگیده اند، امروز هم خود را از مزایای تکنولوژی و اقتصاد محروم کنند؟!
بله! ما خاطره خوبی از آمریکا نداریم و راستش را بخواهی من که در آن زمان متولد نشده بودم، از آمریکا نفرت دارم ولی نفرت من از آمریکا نباید به ضرر خود من تمام شود و مرا در گذشته نگه دارد."
در ادامه سفر با افراد دیگری هم صحبت کردم و کما بیش همین نظر را داشتند. در هانوی، پایتخت ویتنام دستکم سه جوان را دیدم که پیراهن هایی بر تن داشتند که روی آنها پرچم آمریکا نقش بسته بود. برندهای آمریکایی مانند مک دونالد و کی اف سی در نقاط مختلف شهر شعبه داشتند. برغم هم مرز و هم ایدئولوژی بودن ویتنام با چین، خودروهای چنیی در خیابان های این کشور وجود نداشتند و در عوض، خودروهایی از آمریکا به ویژه فورد و شورلت (در رده های بعد از هیوندایی و تویوتا) در خیابان های این شهر تردد داشتند.
هم پیمان بزرگ آمریکا در شرق جهان، یعنی ژاپن هم در حال احداث متروی شهری در شهر هوشی مین بود.

ویتنامی ها جنگی که 43 سال تمام شده است را ایستگاهی برای توقف در گذشته نکرده اند بلکه دهه هاست که آن جنگ 20 ساله را منبعی برای درآمد زایی کرده اند. مثلاً تور جنگل برگزار می کنند و از گردشگران خارجی مبلغی پول می گیرند و تونل های زمان جنگ، ابزارآلات رزمی آن دوران، فیلم مستندی از شجاعت های ویت کنگ ها و ... را نشان شان می دهند و در جایی، به ازای هر تیر جنگی 2 دلار می گیرند و به توریست ها اجازه می دهند با سلاح های زمان جنگ، شلیک کنند.
در طول مسیر نیز انواع رستوران ها و فروشگاه ها رونق دارند و رانندگان و راهنمایان زیادی مشغول به کار شده اند. موزه جنگ شان نیز که همیشه مملو از گردشگرانی است که برای دیدن عکس های زمان جنگ و هواپیماها، تانک ها و تسلیحات به جا مانده از آن دوران بلیت می خرند.


اینک، هم آمریکا بدون جنگ و خونریزی و دشمنی با برندهایش در ویتنام حضور دارد و هم ویتنام در عین حفظ تاریخ و فرهنگش، خود را از عداوت و ستم آمریکا مصون داشته و از مزایای رابطه با بزرگ ترین اقتصاد جهان بهره مند است. به عنوان مثال، در فقدان تبلیغات سوء علیه ویتنام در رسانه های جهانی - که عمده ترین شان آمریکایی هستند - این کشور تبدیل به یک مقصد توریستی شده است و نیز بسیاری از برندهای جهان و از جمله برندهای آمریکایی در این کشور تولید می شوند تا هم تکنولوژی به این کشور منتقل شود و هم اشتغالزایی قابل توجهی در این کشور ایجاد شود.
در مسیر بازگشت از هانوی به تهران، به این می اندیشیدم که آن اندازه که ما ایرانی ها به پیروزی ویتنامی ها در جنگ با آمریکا می بالیم و درباره اش شعار می دهیم، خود ویتنامی ها ادعا ندارند و به قول آن معلم ویتنامی، آنها در گذشته نمانده اند و به آینده نگاه می کنند.

منبع :

http://www.asriran.com/fa/news/601656/خاطره-ای-از-سفر-به-ویتنام-آنها-درباره-آمریکا-چگونه-فکر-می-کنند

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۵۶

زمین ( از لینک شعر را با صدای شاعر بشنوید)

زین پیش شاعران ثناخوان که چشم شان
در سعد و نحس طالع و سیر ستاره بود
بس نکته های نغز و سخنهای پرنگار
گفتند در ستایش
این گنبد کبود


 اما زمین که بیشتر از هر چه در جهان
شایسته ستایش و تکریم آدمی ست
گمنام و ناشناخته و بی سپاس ماند
ای مادر ای زمین
امروز این منم که ستایشگر توام
از توست ریشه و رگ و خون و خروش من
فرزند حقگزار تو و شاکر توام
بس روزگار گشت و بهار و
خزان گذشت
تو ماندی وگشادگی بی کرانه ات
طوفان نوح هم نتوانست شعله کشت
از آتش گداخته جاودانه ات
هر پهلوان به خاک رسیده ست گرده اش
غیر از تو ای زمین که در این صحنه ستیز
ماندی به جای خویش
پیوسته زورمند و گرانسنگ و استوار
فرزند بدسگالی اگر چون
حرامیان
بی حرمت تو تاخت
هرگز تهی نشد دلت از مهر مادری
با جمله ناسپاسی فرزند شناخت
آری زمین ستایش و تکریم را سزاست
از اوست هر چه هست در این پهن بارگاه
پروردگان دامن و گهواره وی اند
سهراب پهلوان و سلیمان پادشاه
ای بس که تازیانه خونین برق و
باد
پیچیده دردناک
بر گرده زمین
ای بس که سیل کف به لب آورده عبوس
جوشیده سهمناک بر این خاک سهمگین
زان گونه مرگبار که پنداشتی دریغ
دیگر زمین همیشه تهی مانده از حیات
اما زمین همیشه همان گونه سخت پشت
بیرون کشیده تن
از زیر هر بلا
و آغوش بازکرده به لبخند آفتاب
زرین و پرسخاوت و سرسبز و دلگشا
بگذار چون زمین
من بگذرانم شب طوفان گرفته را
آنگه به نوش خند گهربار آفتاب
پیش تو گسترم همه گنج نهفته را
لینک صوتی 
http://s8.picofile.com/file/8322913168/H_Ebtehaj_هوشنگ_ابتهاج_زمین_با_صدای_شاعر.mp4.html
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۷ ، ۱۸:۱۶

من نه آنچه را که نویسنده کتاب گفته بود بل آنچه را که خودم می خواستم بگویم می خواندم،- واژه هایی را می خواندم که اندیشه کودکانه خودم شکسته بسته می کوشید تا هجی کند. کتاب را هرگز کسی نمی خواند. در خلال کتابها ما خود را می خوانیم، خواه برای کشف و خواه برای بررسی خود. و آنان که دید عینی تری دارند بیشتر دچار پندارند. بزرگترین کتاب آن نیست که پیامش بسان تلگرامی روی نوار کاغذ، در مغز نقش می بندد، بل آنکه ضربه جانبخش وی زندگی های دیگری را بیدار کند و آتش خود را که از همه گون درخت مایه می گیرد از یکی به دیگری سرایت دهد و، پس از آنکه آتش سوزی درگرفت، از جنگلی به جنگل دیگر خیز بردارد

رومن رولان سفر دورنی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۰۴

http://uupload.ir/view/uoa0_samae_dard_-_sayeh,_parisa_amp_alizadeh.mp3/

از لینک بالا بشنوید

موسیقی ما، روایت است. قصه است. حکایت است. اساساً هر موسیقی‌ای از همین جنس است. آدمیان در موسیقی خودشان را می‌بینند و باز می‌شناسند. موسیقی مثل آینه می‌ماند. کسی که جلوی آینه می‌ایستد اگر مایه‌ای از فراست و معرفت داشته باشد، می‌تواند به قصه گفتن بنشیند و شرح جمال بگوید یا حکایت فراق. گمان من این است که کسانی که با موسیقی نمی‌توانند ارتباط برقرار کنند – یا با یک موسیقی خاص نمی‌توانند ارتباط داشته باشند – دقیقاً از همین روست که در آن قصه‌ای و داستانی دلربا نمی‌بینند و نمی‌شنوند. گوشِ قصه‌شنو و جانِ حکایت‌پذیر آدمی اگر گشوده شود به روی معانی مترنم موسیقی، دیگر جدایی از آن برای آدمی میسر نیست. آدمی خودش را با موسیقی هم معنا می‌کند هم تماشا.

یک نمونه‌ی درخشان و دلربا از این جنس حکایت‌ها، روایتی است که سایه روی اجرای نوای پریسا گذاشته است. در این اجرا، حسین علیزاده سرپرستی گروه را به عهده دارد و تار می‌زند. پرویز مشکاتیان سنتور می‌نوازد و آهنگ آن ترانه‌ی مشهور «پیر فرزانه» محصول مشترک دوره‌ی جوانی این دو است. علی اکبر شکارچی کمانچه، محمد علی کیانی‌نژاد نی و مرتضی اعیان تنبک می‌نوازد. کل این برنامه را پیش‌تر، این‌جا، در ملکوت آورده‌ام. آن‌چه در زیر می‌شنوید داستان سازها، نوازندگان، اشعار و قصه‌ای است که ساز و نوا در آن تنیده شده است، با صدای شاعر و از زبانِ اوست. شاید هم این قصه‌ی سایه است که در خلال نغمه‌ها و زخمه‌ها و ابیات مختلف منعکس شده است. هر چه هست، یکی از بهترین نمونه‌های روایتِ خودِ آدمی و آیینه‌گی موسیقی است برای شرح این حکایت. بشنوید به تأمل و حال.

منبع : http://blog.malakut.org/?p=739

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۴۵

تقصیر من نبود

تا به حال گزارش های سالیانه را خوانده ای ؟ گزارش هایی که توجه خاصی به نظرات مدیر عامل دارد؟ حیف شد، چرا که در این صورت می توانستی نمونه های بی شماری از این خطا را، که همۀ ما در یک برهه از زندگی گرفتار آن می شویم، مشاهده کنی مثلا وقتی یک شرکت سال فوق العاده ای را پشت سرگذاشته،مدیر عامل نمونه هایی از مشارکت ضروری خود را در فعالیت ها نام می برد،تصمیم های استثنایی،تلاش خستگی ناپذیر و به کار گیری یک فرهنگ کاری پویا. اما وقتی شرکت سال ناامید کننده ای را گذرنده، ما بیشتر دربارۀ دیگر عوامل اثرگذار خواهیم خواند؛ بداقبالی در تغییر ارزش پول،مداخلۀ دولتی، فعالیت های مخرب چینی ها،تعرفه نامشخص،کاهش اعتماد مشتریان و... به بیان مختصر، موفقیت را به خود نسبت می دهیم و شکست را به عوامل بیرونی. این همان «خطای خدمت به خود است».

حتی اگر تا به حال این عبارت را نشینده باشی هم قطعاً از دوره دبیرستان با خطای خدمت به خود آشنا شده ای .وقتی نمره عالی می گرفتی، تنها عامل آن خودت بودی. این نمرۀ خوب نشان دهندۀ هوش،پشتکار و مهارت تو بود. اگر خراب می کردی چطور؟ آن موقع مشکل از امتحان و معلم بود.

در حال حاضر احتمالا بازار بورس جای نمره را گرفته. اگر سود کنی خودت را تشویق می کنی ولی اگر تراز مالی منفی شود، مشکل فقط و فقط از «بازار» یا حتی یک مشاور اقتصادی کم عقل است. نویسنده ها هم بعضی وقت ها کاملا تحت تاثیر خطای خدمت به خود هستند، اگر رمان جدیدش مثل موشک به صدر جدول پرفروش برسد برای خود دست می زند. قطعا این بهترین کتابی است که نوشته ! اما اگر تحت الشعاع دیگر کتاب ها تازه قرار بگیرد به این خاطر بوده که خوانندگان قدر ِ ادبیات خوب را نمی دانند و آن را نمی فهمند.اگر منتقدان رمان را بکوبند، صرفاً از روی حسادت است.

محققان برای بررسی این خطا یک آزمون شخصیت شناسی طراحی کردند و بعد به صورت اتفاقی به شرکت کنندگان نمرات خوب و بد دادند. کسانی که نمرۀ بالایی گرفته بودند این آزمون را معقول و منطقی ارزیابی کردند و کسانی که امتیاز پائینی داشتندمی گفتند این امتحان کاملا بی ارزش بوده. ولی چرا ما موفقیت را به مهارت های خود نسبت می دهیم و شکست را به عوامل دیگر ؟ نظریه های بسیاری در این باره وجود دارد. ساده ترین توضیح احتمالا همین است ؛ حس خوبی به ما دست می دهد. به علاوه ضرر عمده ای هم ندارد.چرا که اگر داشت، تکامل، آن را در طول صدها هزار سال گذشته از میان می برد.اما آگاه باش ! در دنیای جدید، خطای خدمت به خود، با ریسک های پنهانی که دارد، می تواند سریعاً منجر به فاجعه شود. ریچارد فولد که به خود لقب «ارباب جهان» را داده بود، احتمالاهمین خطا را می کرد . او مدیر عامل قدرتمند بنگاه سرمایه گذاری برادران لمن بود تا این که در سال 2008 ورشکست شد. اگر او هنوز خود را «ارباب جهان» صدا بزند و انفعال دولت را مسبب تعطیلی بانک خود بداند برای من تعجبی ندارد.

در ساختمانی که من زندگی می کنم ،پنج دانشجو در یک آپارتمان ساکن اند. هر از چندی ، انها را در اسانسور می بینم ، یکبار تصمیم گرفتم جداگانه از ان ها بپرسم هر کدام هر چند وقت یک بار زباله ها را بیرون می برد. یکی گفت از هر دو نوبت یک دفعه ، یکی دیگر گفت از هر سه نوبت یک بار . نفر سوم که داشت به خاطر پاره شدن کیسۀ زباله اش فحش می داد، فکر می کرد تقریباً تمام دفعات او زباله را بیرون می برد، مثلا نود درصد موارد.مجموع جواب این دانشجوها باید صددرصد می شد ولی آن ها به رقم شگفت انگیز 320درصد دست یافتند! هر پنج نفر ان ها نقش خود را بیش از مقدار واقعی تخمین می زدند. آن ها هیچ تفاوتی با اغلب ما ندارند. در بین زن و شوهرها نیز چنین اتفاقی می افتد، نشان داده شده که هم مردان و هم زنان نقش خود را در سلامت زندگی زناشویی بیش از حد تقریب می زنند. هر کدام تصور می کند نقشش بیش از پنجاه درصد است.

پس چگونه می توان از خطای خدمت به خود در امان بود ؟ ایا دوستانی داری که به تو حقیقت را بدون هیچ کم و کاستی بگویند؟ اگر چنین است بسیار خوش شانسی . اگر نه، حداقل یک دشمن داری؟ خوب است او را به یک قهوه دعوت کنی و نظر صادقانه اش دربارۀ نقاط قدرت و ضعف خود بپرسی . مطمئن باش همیشه از این کارت به نیکی یاد خواهی کرد.

منبع : کتا هنر شفاف اندیشیدن

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۵۷

رودکی نخستین شاعر فارسی سرای تمدن ایرانی در قصیده بی همتایی با عنوان « ای آن که غمگنی» به مهمترین پند و اندرز خود به خوانده در آخرین بیت  پرداخته است که:

 اندر بلای سخت پدید آید

فضل و بزرگمردی و سالاری

با ظرافت خاصی اشاره می کند :

هموار کرد خواهی گیتی را؟

گیتی‌ست، کی پذیرد همواری

فرمان کنی و یا نکنی، ترسم

بر خویشتن ظفر ندهی باری!

می گویی که جهان را هموار خواهی کرد؟ اما حتی بر خودت هم تسلط و پیروزی نداری  چه برسد به گیتی و  دیگران .

شاعر معاصر ما امیر هوشنگ ابتهاج ( ه ا سایه) با اشاره به این قصیده رودکی سروده :

گفتم اگر پدر نتوانست یا نخواست
من
هموار کرد خواهم گیتی را
فرزند ِ من به عُجب ِ جوانی تو این مگوی
من خواستم ولی نتوانستم
تا خود چه خواهی و چه توانی ؟

ماخذ قصیده رودکی : https://ganjoor.net/roodaki/baghimande/sh117/

فرمان کنی و یا نکنی، ترسم

بر خویشتن ظفر ندهی باری!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۰۶

حسین مکی * خطاب حائری : از سکوت شما روشنفکرهاست که ملتی بدبخت می شود.

حائری** به مکی : یا از حماقت یک مشت رجال خلق الساعه  خیال می کنند که واقعا رجولیت دارند، رجل هستند. اما فکر نمی کنند که این مردانگی آنها ، یا شهرت انها به مردانگی در اثر جریانات دیگری است نه در اثر لیاقت و صلاحیت خودشان . وقتی آن جریان سیاسی که فروکش کند مثل مَشکی (بادکنک) که درش را باز کنند فوراً بادش خالی می شود .

 * حسن مکی همراهی او با دکتر مصدق در نهضت ملی شدن نفت او را به شهرت رساند. بعد از سی تیر به مخالفت با دکتر مصدق پرداخت.

** مهدی حائری یزدی (زادهٔ فروردین ۱۳۰۲ در قم – درگذشتهٔ ۱۸ تیر ۱۳۷۸ در تهران) فقیه و فیلسوف شیعه ایرانی، استاد حوزه علمیه قم، دانشگاه تهران و دانشگاه‌های کانادا و آمریکا، نماینده آیت‌الله بروجردی در آمریکا و اولین سفیر ایران در آمریکا پس از انقلاب ۱۳۵۷ بود

منبع کتاب خاطرات دکتر مهدی حائری یزدی (استاد فلسفه، فرزند بنیانگذار حوزه علمیه قم)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۵۲

سر به سنگی می زدم فریاد خوان
پاسخم  آمد  شکست ِ  استخوان
سنگ ِسنگین دل چه می داند که مرد
از چه سر بر سنگ می کوبد به درد
او همین سنگ است و از سرها سر است
سنگ روز ِ سر  شکستن گوهر است
تا چنین هنگامۀ سنگ است و سر
قیمت ِسنگ است از سر بیشتر !
روزگارا از توام منّت پذیر
گوهر ِما را کم از سنگی مگیر
هر که با سنگی ز سویی تاخته ست
سایه هم لعل ِدلی انداخته ست

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۵۴

درباره شعر سایه (ه ا سایه امیرهوشنگ ابتهاج) که بخشی از حافظه تاریخی شعر فارسی است

اگر از بسیاری از مخاطبان شعر فارسی بپرسید که شعر «ای عاشقان، ‌ای عاشقان پیمانه‌ها پرخون کنید» (از لینک زیر بشنوید)  یا «مژده بده، مژده بده، یار پسندید مرا» از کیست؟ می‌گویند مولانا. اگر بپرسید که شاعر « نه لب گشایدم از گل نه دل کشد به نبید» یا «برسان باده که غم روی نمود ‌ای ساقی» کیست؟ می‌گویند حافظ. کسی گمان نمی‌کند که این شعرها را یکی از شاعران معاصر سروده باشد. در طول این سال‌ها بسیاری از شعرهای امیرهوشنگ ابتهاج (ه.ا.‌سایه) چنین جایگاهی پیدا کرده‌اند. کمتر کسی گمان می‌کند که سراینده مثنوی بلند «باز بانگی از نیستان می‌رسد» یا «با من بی‌کس تنها شده یارا تو بمان» سایه باشد. شعر سایه چنان به حافظه تاریخی شعر فارسی نفوذ کرده است که انگار متعلق به گذشته‌های دور شعر فارسی است. او چنان استادانه در اقتفای بزرگان شعر فارسی حافظ، مولانا و سعدی سروده است که بازشناسی شعرهای او از بزرگان شعر فارسی دشوار می‌نماید.

زمانی فکر می‌کردم چنین اشتباهی ممکن است از کسانی سر بزند که آشنایی‌شان با ادبیات کلاسیک اندک است و با ظرایف شعر بزرگان فارسی آشنا نیستند و ممکن است شعر سایه را گاه با شعر حافظ و گاه با شعر مولانا اشتباه بگیرند تا وقتی که کتاب حالات و مقامات «م امید»؛ مجموعه خاطرات محمدرضا شفیعی‌کدکنی از زنده‌یاد مهدی اخوان‌ثالث منتشر شد. شفیعی‌کدکنی در یکی از خاطراتش می‌گوید که روزی اخوان زنگ زد و پرسید که این بیت‌هایی که شجریان در بیات ترک خوانده است در کجای مثنوی است که دو، سه روز است هرچه می‌گردم، پیدایش نمی‌کنم. گفتم زنگ بزنم از تو که با این کتاب مأنوس‌تری بپرسم. منظور اخوان بیت‌هایی از مثنوی «بوی پیراهن» بود که محمدرضا شجریان در آلبوم «یوسف گمگشته» با آهنگسازی محمدرضا پایور خوانده بود.

باز شوق یوسفم دامن گرفت

پیر ما را بوی پیراهن گرفت

ای دریغا نازک‌آرای تنش

بوی خون می‌آید از پیراهنش

شفیعی‌کدکنی در پاسخ می‌گوید که امید جان، تو باید از نازک‌آرای تنش می‌فهمیدی که این شعر پس از نیما سروده شده است. این شعر از سایه است... اما سایه آنچنان استادانه این مثنوی را سروده است که توانسته است مهدی اخوان‌ثالث را که نه‌تنها بزرگ‌ترین شاعر نیمایی معاصر است بلکه کسی در استادی او در ادبیات کلاسیک فارسی تردید ندارد نیز به اشتباه بیندازد.

https://www.aparat.com/v/gjsyz/%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86_%3A_%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B4%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86

منبع : http://newspaper.hamshahri.org/id/8147/خوش-فریبی-است.html

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۱۳

هزار عمر دگر باید انتظار کشید

 از دریچه من ببین که این دریچه، جز دیدن، کار دیگری نمی‌تواند؛ دیدن و آنگاه بدل شدن به چیز دیگر. من فکر می‌کردم که این چیز دیگر، دریچه مرده، چشم کور شده و نگاه دوبین است. فکر می‌کردم که دیدن، آبروی بشر را می‌برد، خیره نگاه کردن را اما نمی‌دانستم. اگر امروز از دریچه من، از زاویه من نگاه کنی که در زاویه نشسته‌ام، دیدن، فرق پیدا کرده. من آن گوشه اتاق نشسته‌ام و منتظر که سایه بیاید، دل دل می‌زنم که نکند دیدار سایه هم درست مثل خیلی از نوابغ و هنرمندانی که با دیدارشان، از خاطره‌ها محو می‌شوند، محو و نیست شود. او می‌آید، چون مجسمه هرکول که ناباورانه به واکری چسبیده باشد، محض نیفتادن. وارد می‌شود در عنبیه‌ام و از خود می‌پرسم که او کیست؟ شاعری که اوج ناامیدی‌ام را با شعر «شبی رسید که در آرزوی صبح امید/هزار عمر دگر باید انتظار کشید»، گریسته‌ام و دریافته‌ام که از داشتن امید، همواره محروم و مجبور بوده‌ام؟ عضوی از یک حزب که دماغی حساس به بوی سیاست داشت اما زبانش، جز در شعر و جز برای شعر نچرخید؟ او کیست که این طور شبیه نام مستعارش شده است؛ به دست نیامدنی، غیرقابل تعریف، مواج و در آستانه 90 سالگی، چنین آمده محو شدن؟ شاید آن تفاوت بزرگی که میان هوشنگ ابتهاج و شاعران مهم شعر فارسی وجود دارد، در زبان ناصح و طبع فروتن او نسبت به روزگار و خویش باشد، چه توقع آدمیزاد از شاعری که می‌سراید «خون می‌چکد از دیده در این کنج صبوری/ این صبر که من می‌کنم افشردن جان است» این است که با بیت آخر، چنین جهانی را منفجر کند. در عوض می‌شنوی که در حال نصیحت کردن خود به پایمردی و زنده ماندن است با ادبیاتی کاملاً قدمایی:«از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود/گنجی‌ست که اندر قدم راهروان است.» تا سایه را از نزدیک ندیده باشی، صدای هن هن سینه‌اش را از پس سال‌ها زندان نشنیده باشی، محال است که باور کنی، سایه کیست و به کدام وجه شعر معاصر فارسی خمیده است قامت ایستاده خود را.
 دیداری اتفاق افتاده و حالا که نفسش را در خانه‌اش بو کرده‌ام، می‌گویم که ما در شعر سایه، با شاعری مواجه نیستیم که دوست دارد حافظ زمانه خود باشد، او شاعری برای سیاسی‌ترین فصل تاریخ معاصر ایران است که یاد گرفته به جای شعار و گریه در سوگ قیام جنگل، ذوق زدگی رفقا از پالس‌های مثبت حزب و...، صرفاً ببیند و نادیده‌ها و ناگفته‌ها را ثبت کند. او سراسر چشم بوده؛ در زندان، در میان حلقه رندان، در هنگام بازجویی، وقتی که چشم‌هایش بسته بوده، در لحظه کودتا، در لحظه تیرباران دوستانش، در لحظه مرگ زندانبانش، در بدرقه یارانش، در دوری و نزدیکی به ارغوانش، او سراسر چشم بوده؛ دیدنی که جهان را ثبت می‌کند تا شاهدی بر خشونت و نفرین‌زدگی آن باشد. حال راحت‌تر می‌گویم که او شاعری‌ست که نخواسته بمیرد، او غولی ست که خواسته زنده بماند برای روز مبادای شهادت دادن و اگر روزی چون طبع سایه وارش، ناپدید شد، این شعرهای او هستند که به نفع بشریت، به نفع آزادی، به نفع مرتضی، به نفع جنگل و رفاقت رفقای بی‌نظیرش در 90 دهه اخیر شهادت خواهند داد. حالا از صدقه سر این دیدار، من چشم شده‌ام، دیده‌ای که فقط می‌بیند بی‌ترس از نادیده گرفته شدن و ندیدن.

سعید برآبادی - روزنامه نگار

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۱۸